فصل دوم : علم كلام
از مباحث پيش، پيرامون تاريخ نفوذ انديشههاى فلسفى به سرزمينهاى اسلامىدانستيم كه مكاتب فلسفى - به ويژه مكتب اسكندريه - كه هنگام درخشش پرتواسلام، جهان اسلام را در بر گرفته بود آميزهاى بود از انديشههاى فلسفى منسوب بهافلاطون، شيخ فيلسوفان اشراق، با فرهنگها و معارفى كه مسيحيان آن روزگار بدانباور داشتند. از ميان همين درهم آميختگى بود كه مسيحيت نوينِ كنونى پديد آمد؛مسيحيتى كه قرآن كريم آن را به اعتبار همانندى با كافران پيش از آن محكوم كردهوفرموده است: )وَقَالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ وَقَالَتِ النَّصَارَى الْمَسِيحُ ابْنُ اللَّهِ ذلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْوَاهِهِمْ يُضَاهِئُونَقَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِن قَبْلُ قَاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ(18)). "و يهود گفتند: "عزير" پسر خداست و مسيحيان گفتند "مسيح" پسر خداست.اين سخنشان به زبانشان است. پاسخ كسانى كه پيش از اين كفر ورزيدند تشبّهمىجويند. خداوند آنان را بكشد، چگونه از حق برگردانده مىشوند." چنانكه مسلمانان نيز به دور از آثار اين گونه انديشههاى فلسفى نبودهاند و درميان ايشان انديشههايى التقاطى انتشار يافته بود كه بخشى از انديشههاى اسلامىرا با ديدگاههاى فلسفىِ فرآورده بشر در هم مىآميخت. براى تفصيل بيشتر ناگزير بايد تاريخ علم كلام را كه شاخهاى از علوم عقلى استارائه كنم؛ علومى كه هنوز، هم رديف فلسفه شمرده مىشوند.
|
|