مورد:
اول |
قبلى |
بعدى
| آخر
| فهرست عناوين
| ليست كتابها
|
كفر، در پى انديشه در ذات خدا
پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله چند گروه از جمله قدريه را نفرين كرده و فرموده است: "قدريهاز زبان هفتاد پيامبر نفرين شدهاند" عرض شد: يا رسول اللَّه! قدريه چه كسانىهستند؟ حضرتصلى الله عليه وآله فرمود: جماعتى كه ادّعا مىكنند خداوند سبحان گناهان رابر آنان مقدّر كرده و بر انجام اين گناهان كيفرشان مىكند."(28) قدريه معتقد است: ماعمل را به جا مىآوريم و اين خداست كه پاداش و يا كيفر آن را مىدهد و مسؤوليتاعمال ما را بر دوش دارد. آنها مىگويند: علم خدا قديم است و عمل انسان در علمالهى نهفته است، پس در حقيقت خدا به اين عمل پرداخته. بسيارى از مسلمانانبه دليل وجود اين انديشههاى توجيه گرانه راه را گم كردند و انديشهها و باورهايشانبه تباهى كشيده شد؛ انديشههاى توجيه گرانهاى كه عملكرد انسان را توجيه مىكندو جزاى ارتكاب گناهان كبيره و صغيره را از او بر مىستاند. پيرامون مسائل بحثخواهيم كرد و از نظر عقل و شرع تباهى آن را آشكار خواهيم نمود. اعتقاد حاكم نزد برخى از مورّخان اين است كه حسن بصرى نخستين كسىاست كه در قدر سخن گفته است و بسيارى از نحلههاى عقيدتىِ قائل به جدايىايمان از عمل به او مىرسد و چه بسا همو تشويق كننده تصوّف و رهبانيت است،زيرا ادّعا مىكرد افعال بندگان، مخلوق هستند. در روايتى آمده در بحار الانوار ازاميرالمؤمنين پيرامون قدر نقل شده كه فرمود: "آگاه باشيد كه قدر سرّى از اسرارالهى و طلسمى از طلسمهاى اوست و در پوشش خدايى قرار دارد و از خلق پنهاناست و خاتم خداوندى بر آن نهاده شده و پيشينه آن در علم خداست و خداوندعلمش را از بندگانش بر گرفته است و آن را برتر از حضور ايشان قرارداده، زيرا آنهانمىتوانند متناسب با حقيقت ربّانى، قدرت صمدى، عظمت نورانى و عزّتوحدانى به وجود اين قدر راه يابند، كه، آن دريايى است خروشان و پرخيزاب كهتنها از آنِ خداوند عزّوجلّ است و ژرفاى آن از آسمان است تا به زمين و گسترهاشاز خاور تا باختر و سياه چونان شب تار كه مارها و ماهيهاى فراوان دارد، گاهى بهبالا مىآيد وزمانى بهزير، در قعر آن خورشيدى است نورانى كه هيچكس را نسوزاندبر آن آگاهى يابد، مگر خداوند يكتاى يگانه، پس هر كه بر اين خورشيد آگاهى يابدبا حكم الهى به رويا رويى پرداخته است و با حكومتش به كشمكش پرداخته و ازسرّ و پوشش الهى پرده بر گرفته و اين چنين است كه به خشم الهى گرفتار مىآيدودر دوزخ جاى مىگيرد كه بد جايگاهى است."(29) اين روايت پاسخ قاطعى استبراى كسى كه از حضرتعليه السلام پيرامون قدر پرسش كرد و هشدارى است به اين كهقدر، امرى هم است و هدايتى است براى انسان تا با وجدان و فطرت خود ايمانآورد و اينكه آدمى در اعمال خود آزاد و با اراده است و پاداشش عملكرد خود را بردوش مىكشد، امّا اگر آدمى در ذات خدا ژرف انديشى كند، در ذات الهى تفكّركرده كه همان زندقه و كفر است و اين در حالى است كه سامرى اين امّت به صحنهمىآيد تا پيرامون قدر سخن گويد و در انديشه مردم شبهه بيفكند وگمراهشان سازد. چنين به نظر مىرسد كه حسن بن ابى الحسن بصرى مىكوشيد از خلالمكاتبات و نامه نگاريهايش با امامان معصومعليهم السلام انديشههاى خود را توجيه كند،ولى جز ردّى قاطع پاسخى از ايشان در نمىيافت. از امام موسى بن جعفرعليه السلامروايت شده كه فرمود: حسن بن ابى الحسن بصرى نامهاى به حسين بن على بنابىطالبعليه السلام نوشت و از حضرت پيرامون قدر پرسش كرد. حضرتعليه السلام به اونوشت: "پس آن چيزى از قدر را پيروى كن كه من به تو شرح دادم و به ما اهل بيترسيده است، زيرا هر كه به خير و شر قدر ايمان نياورد كفر ورزيده است و هر كهگناهان را بر دوش خداوند عزّوجلّ نهد بر خدا دروغى بزرگ بسته است." به نظرمىرسد اين مرد همين كار را كرده است، زيرا او يا عملكرد و مسؤوليتعملكردهاى آدمى را به دوش خدا مىنهاد، يا معتقد بود كه خدا در مسئله قدردخالتى ندارد، ليكن حسينعليه السلام در پاسخ او مىفرمايد: "همانا خداوند تباركوتعالى با اجبار اطاعت نمىشود و در معصيت از او هيچ زورى در كار نيستوخداوند بندگان را در نابودى رها نمىكند و در آنچه ايشان را مالك مىگرداند،مالك حقيقى شمرده مىشود" تا آنكه امامعليه السلام در پايان حديث مىفرمايد: "من براين باور هستم و بدان قائلم و به خدا سوگند من و يارانم بر اين اعتقاد هستيموستايش از آن خداست."(30) از آنچه گذشت طبيعت شرايط حاكم بر آن روزگار جامعه اسلامى و طبيعتعواملى كه به پيدايش علم كلام انجاميد رخ مىنمايد. امامان معصومعليهم السلام حقايق رإ؛ظصاز خلال احاديث و مكاتبات خود در برابر ديدگان مردم مىنهادند و اين در حالىبود كه مسلمانان در كژ راهههاى اين علم سر گردان بودند و سخن از موضوعىمىراندند كه خداوند مسؤوليت آن را از آنان ساقط كرده بود. بدين سان و در چنينشرايطى علم كلام گسترش يافت. اگرچه همه اين علم زيانمند نبود و برخى ازجوانب آن مفيد مىافتاد، ليكن در چنين زمينه و فضايى گروههاى منحرف امّتاسلامى مانند اسماعيليه، مانويه، راونديه و باطنيه نيز رشد كردند؛ گروههايى كهامامانعليهم السلام را خدا مىشمردند و امامى از امامان ما از حضرت علىعليه السلام گرفته تا امامرضاعليه السلام نبود. مگر آنكه همگى از سوى مجموعهاى از صاحبان فلسفه - كه خود رابه دروغ شيعه مىناميدند - خدا قلمداد مىشدند و ائمه اطهارعليهم السلام به شديدترينوجه با آنها مىستيزيدند. انديشههاى فلسفى، عامل پيدايش فرقههاى متعدّدى ميان مسلمانان شدومهمترين آنها اين دو فرقه اصلى بودند: فرقه مشّاء كه نماينده آن فيلسوفمعروف، ابن رشد بود و فرقه اشراق كه ابن سينا و سهروردى نمايندگان آنانهستند.
|
|
|
مورد:
اول |
قبلى |
بعدى
| آخر
| فهرست عناوين
| ليست كتابها
|