مورد: اول | قبلى | بعدى | آخر | فهرست عناوين | ليست كتابها
شيخ اشراق و فرهنگهاى وارداتى‏
كند و كاو پيرامون ريشه‏هاى تفكّرات وارداتى در اسلام چندين جلد كتاب را دربرمى‏گيرد، ولى تمركز بر پژوهش شخصيت نخستين جلوداران آنها همچون حسن‏بصرى و واصل بن عطا كه پيشتر بخشى از شخصيت آن دو را بيان كرديم، در موردزمينه‏اى كه انديشه‏هاى فلسفى در محافل مسلمانان بر آن بنا شد، تصوّر روشنى به‏دست ما مى‏دهد. در اين جا درباره بنيانگذار انديشه اشراق ميان مسلمانان و دقيقاًسرزمينهاى شرقى همچون ايران، عراق، سوريه و تركيه سخن خواهيم گفت. اين‏بنيانگذار كسى نيست مگر شهاب الدين سهروردى، شيخ اشراق كه فرقه‏هاى‏صوفيه و فلاسفه اشراقى همچون ملاصدراى شيرازى تحت تأثير او قرار گرفتند.(38)
سهروردى به سرزمينهاى مختلفى سفر كرده است، مدّتى را در زنجان زيسته‏وسپس به اصفهان رفته و فلسفه ابن سينا را آموخته است و از آنجا راهى آذربايجان‏شد و سپس در حلب رحل اقامت افكنده است و به حاكم آن ملك ظاهر بن صلاح‏الدين ايّوبى نزديك شده است، ولى از سوى فقهايى كه از بازگشت جنبشهاى‏باطنى بر حذر مى‏داشتند با مخالفت روبرو شد. نتيجه اين رويارويى آن بود كه فقهااو را با اتهاماتى نظير كفر به خاتميت پيامبر و اعتقاد به امكان بر انگيخته شدن‏پيامبرى جديد پس از خاتم الانبياءصلى الله عليه وآله، تكفيرش كردند. اگر چه برخى از تاريخ‏نگاران اين تهمت را از او منتفى دانسته‏اند، ليكن با توجه به انديشه‏هاى او چنين‏چيزى را دور نمى‏دانيم. در نتيجه سهروردى به دستور ملك ظاهر به قتل رسيد و ازهمين جا بود كه واژه "مقتول" به او اطلاق شد و شاگردانش او را "شهيد" ناميدند،ولى شيخ اشراق كه در سومين دهه زندگى خود به قتل رسيد بر فرهنگ اسلامى اثرمنفىِ سترگى داشت و از همين رو جا دارد كه در انديشه‏هاى او درنگى كنيم.
سهروردى تحت تأثير سه شخصيت )افلاطون، زرتشت و هرمس( قرار داشت.هرمس در نظر خيلى‏ها حتّى تاريخ نگاران، چهره‏اى تقريباً ناشناخته دارد، تا جايى‏كه مى‏گويند هرمس حكيم بزرگى در تاريخ بوده است و حتّى برخى از مسلمانان‏ادّعا كردند كه هرمس همان ادريس پيامبر است، ولى اين ادّعا كاملاً به دور ازحقيقت است، زيرا انديشه‏هاى هرمس از انديشه‏هاى ادريس پيامبر فاصله بسياردارد و در نتيجه با انديشه‏هاى قرآن كريم كه به سهم خود بازگو كننده انديشه‏هاى‏همه پيامبران است نا همسوست. اين نظير ادّعاى آن جماعتى است كه افلاطون راپيامبر دانسته‏اند كه اين نيز خطاى بزرگى است، زيرا انديشه‏هاى افلاطون ازانديشه‏هاى آمده در قرآن دور است(39).
انديشه‏هايى كه شيخ اشراق تحت تأثير آن قرار گرفته از خلال پاره‏اى عبارتهاى‏كتاب او آشكار مى‏شود، كه، او مى‏گويد: "در ايران باستان امّتى مى‏زيسته است كه‏از سوى خداوند اداره مى‏شده و حكيمان برجسته آن اختلاف كلّى با مجوس‏داشته‏اند و من ريشه‏هاى والاى اعتقادات ايشان را كه همان اصالت نور است‏نگاشته‏ام و تجربيات افلاطون، آنها را تا مرحله شهود، كمال بخشيده است و اين‏در كتاب من با عنوان "حكمة الاشراق" آمده است و هيچ كس در اين كار بر من‏پيشى نگرفته است."
از اين سخن، به روشنى پيداست كه اين شخص از رسالت اسلام گذر كرده و باايرانيان كهن ارتباط برقرار كرده است. اين حقيقتى است كه فيلسوف معروف،ملاصدراى شيرازى نيز بر آن تأكيد دارد. او مى‏گويد: "شيخ الاشراق سهروردى‏تحت تأثير فلسفه نور در ميان مجوس قرار داشته است."
اين از يك سو و از سوى ديگر اين شخص در برابر فرهنگهاى يونان باستان،خود باخته بوده است. ما مى‏توانيم از خلال نوشته‏هاى او بر حقيقت و طبيعت اين‏بُعد از شخصيت سهروردى آگاهى يابيم. او مى‏گويد: ارسطو كه چون شبحى بر من‏نموده شد ديدم. از او پرسيدم نظرت درباره افلاطون چيست؟ و شبح ارسطو - كه‏قرنها پيش از سهروردى مرده بود - بدو پاسخ مى‏دهد كه: افلاطون بزرگترين‏فيلسوف و عارف است و بايد او را بنيانگذار فرهنگ انسانى دانست."
سهروردى از زبان شبح ارسطو فضايلى را براى ارسطو بيان مى‏كند كه قابل‏شمارش نيست.
سپس شيخ اشراق از ارسطو درباره ميزان درك فلاسفه مسلمان از افلاطون‏پرسش مى‏كند و شبح ارسطو پاسخ مى‏دهد: - كه البته از زبان سهروردى بيان‏مى‏شود - ميزان درك فيلسوفان مسلمان از افلاطون همچون نسبت يك بر هزاراست. اين نقل قول الهامى از شيخ اشراق نشان دهنده مقدار ذوب اين شخص درنحله افلاطونى است و مى‏كوشد چنين وانمود كند كه افلاطون در دنياى فلسفه، دراوج قرار دارد و اين فلاسفه مسلمان چيزى در دست ندارند. او براى توجيه باورخود اين الهام و رؤيا را از ارسطو بيان مى‏كند و آنچه او در مورد افلاطون حكايت‏مى‏كند وحى منزل از شبح ارسطو نيست، بل در حقيقت، بيانى است از آنچه درذهن سهروردى خلجان دارد، زيرا او در برابر افلاطون احساس كوچكى مى‏كرد تاجايى كه گفته شده: سهروردى از جمله فلاسفه مسلمان است كه بيش از ديگران درتفسير سخنان افلاطون، وقت صرف كرده است.
بدين ترتيب با ميزان اثر پذيرى سهروردى از انديشه‏هاى يونان باستان آشناشديم؛ انديشه‏هايى كه بسيارى از فلاسفه مسلمان نتوانستند از آن رهايى يابندوبراى مثال فارابى عميقاً تحت تأثير فلسفه هلنيسم و در نتيجه انديشه‏هاى افلاطون‏قرار داشت. آن جا كه فارابى ميان انديشه‏هاى ارسطو و افلاطون اختلافات عميق‏مى‏بيند و در مى‏يابد كه افلاطون سخن از اشراق و عالَم مُثل و فيض به ميان مى‏آوَرددر حالى كه ارسطو در همه اين مقولات و جز آن با افلاطون ناهمسازگارى دارد و ازآنجا كه فارابى همه فلاسفه يونان باستان را تقديس مى‏كند نمى‏تواند وجود چنين‏اختلافى در ديدگاههاى دو حكيم بزرگ يعنى افلاطون و ارسطو را تصور كند، لذا باخود عهد كرد انديشه‏هاى اين دو فيلسوف را با يكديگر سازگار كند و به جمع‏انديشه‏هاى اين دو بپردازد و بدين ترتيب كتابى نگاشت كه در آن به تفسير سخنانى‏از افلاطون پرداخت بطورى كه با انديشه‏هاى ارسطو همسو باشد، چنان كه به‏تفسير سخنانى از ارسطو همّت گماشت به طريقى كه با انديشه‏هاى افلاطون سازگارآيد و آن را "الجمع بنى رأي الحكمين الالهيين ارسطو و افلاطون" ناميد.
شايد اين شگفت به نظر آيد، ولى شگفت‏تر از آن اين است كه آن دو را الهى‏مى‏نامد در حالى كه همانطور كه معروف است ارسطو حكيمى الهى تلقّى‏نمى‏شود. شايد فارابى در اين نامگذارى بر كتابى با نام "الهيات" نوشته يكى ازنويسندگان سده سوم ميلادى - و نه چهار هزار سال پيش - تكيه كرده باشد و اين‏كتاب به دست برخى از اعراب افتاده كه با نگارنده آن آشنا نبوده‏اند و لذا او را به‏ارسطو نسبت داده‏اند و فارابى بدان تكيه كرده و آنچه صورت پذيرفته، درحقيقت، جمع ميان نقيضين بوده است.
فارابى تنها كسى نبوده است كه اين خط را پيموده، بلكه سهروردى نيز چنين‏كرده است و همان خلسه سهروردى - كه در پرتو آن شبح ارسطو را ديده! - چيزى‏نيست، مگر بيان كننده همين منطق و طرز تفكّر.
برخى معتقدند - چنان كه از كتاب "اصول الفلسفة الاشراقية" نگاشته على‏ابوريان به نظر مى‏رسد - كه منبع اصلى كه نحله اشراقى گرى، مايه خود را از آن‏ستانده است همان مكتبى است كه پيشتر ابن سينا و فارابى هم تحت تأثير آن قرارداشته‏اند - نو افلاطونى - و نيز دو كتاب "اثلوجيا" و "الالهيات" كه به خطابه فلوطين، شاگرد امونيوس بنيانگذار نو افلاطونى نسبت داده شده است(40).
ما هنگامى كه مى‏بينيم يكى از نويسندگان معاصر كتابى درباره سهروردى‏مى‏نگارد و او را فيلسوف شهيد مى‏نامد و به تفصيل پيرامون شخصيت او داد سخن‏مى‏دهد، در حالى كه بر اساس اعتراف خود سهروردى مى‏دانيم او انديشه‏هاى‏خويش را از هرمس، زرتشت و افلاطون ستانده به طرح اين پرسش مى‏پردازيم كه:چگونه او مى‏تواند در راه اسلام شهيد شده باشد در حالى كه شهداى اسلام،كسانى هستند همچون زيد، يحيى بن زيد، محمد ذى النفس الزكيه، برادر اوابراهيم، فرزندان عبداللَّه بن حسن، حسين شهيد فسخ و ديگران كه درخت اسلام‏را با خون خويش آبيارى كردند، ولى هيچ نوشته‏اى درباره آنها نمى‏يابيم، صرف‏نظر از اين كه به اين شهدا طعنه نيز زده مى‏شود و اجتهاد آنها در راه اقامه حقوق‏وطلب رضاى آل محمّدصلى الله عليه وآله، مورد نكوهش قرار مى‏گيرد.


مورد: اول | قبلى | بعدى | آخر | فهرست عناوين | ليست كتابها