2 - انسان بدون مسؤوليت
دومين خصوصيت فلسفه بشرى ناديده گرفتن مسؤوليت است. اين فلسفهآدمى را در برابر عملكردش غير مسؤول مىپندارد و خدا را عامل مقدّر كردن امورودر نتيجه مسؤول عملكردهاى آدمى قلمداد مىكند. در حالى كه خداوند عزّوجلّدر قرآن كريم مىفرمايد: )إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَاوَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُوماً جَهُولاً(44)). "همانا ما امانت را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم ولى آنها از به دوشكشيدن آن خوددارى ورزيدند و از آن ترسيدند، و انسان آن را به دوش كشيد." اين بدان معناست كه آدمى امانتى بزرگ يعنى امانت مسؤوليت، آزادى و اختياررا بر دوش دارد، اما فلسفه بشرى عكس آن را ادّعا مىكند و مسؤوليت را از دوشآدمى برمىگيرد، مادامى كه خداوند امور را مقدِّر مىكرده وبه كمال رسانده استوبهشتيان در بهشتاند و دوزخيان در دوزخ. اين ابن ملجم است كه به هنگام زدنضربت بر علىعليه السلام از نظريه قدريه طرفدارى مىكند امامعليه السلام به او فرمود: آيا منبراى تو امام بدى بودم كه اين گونه پاداشى به من دادى؟ ابن ملجم پاسخ داد: يااميرالمؤمنين! آيا تو دوزخيان را از آتش مىرهانى(45)؟ يعنى اين خداوند است كهمقدّر كرده من دوزخى باشم. شايد ما از اين پرسش ايننتيجه را بهميانآوريم كه ايناعتقاد منجر بدان مىشود.ما در اين اعتقاد از يك سو چيزى نمىيابيم مگر فروپاشى جامعه انسانى وگسستنپيوندهاى آن از سوى ديگر از ميان رفتن و سقوط روابط انسانى با خالق خود بهاعتبار عدم مسؤوليت انسان در برابر عملكردش نسبت به خدا و ديگر آدميان.
|
|