مورد:
اول |
قبلى |
بعدى
| آخر
| فهرست عناوين
| ليست كتابها
|
علم، چونان نور
"علم نورى است كه خداوند در قلب هر كه خواهد بيفكند" اين حقيقتى استكه حكما و فلاسفه آن را درك نكردند و بازش نشناختند، از همين رو به كژراههكشيده شده و ره گم كردند، تاجايى كه برخى گفتهاند علم بر نفس آدمى عارضمىشود و اين بدآن مفهوم است كه نفس بشرى به صفحهاى فلزى و حساسمىماند كه صورت پديدهها بر آن نقش مىبندد، همچون نوارهاى حساسوفيلمهايى كه امروزه با به كارگيرى ابزار تصوير بردارى مورد بهرهورى قرار مىگيرد.فيلم هنگامى كه نور بر آن مىافتد حساسيت نشان مىدهد و تصوير مورد نظر بر آننقش مىبندد و سپس با عبور از ديگر مراحل، مواد شيميايى ظاهر كننده بر آن بهكار زده مىشود تا چهره مشخّص گردد و آنگاه بر ورقه حساس ديگرى منتقلمىشود كه تصوير پديده را آشكارا در برابر ديدگان مىنهد. نفس انسان را نيز چنين دانستهاند و آن را پديدهاى حسّاس تلقّى مىكنند كهعوامل مؤثّر بيرونى بر آن اثر مىنهد و پديدهها بر آن نقش مىبندد و در نتيجه، علمحاصل مىگردد. اين همان چيزى است كه آن را وجود ذهنى ناميدهاند يعنى درذهن انسان، وجودى از اشياء هست و از همين جاست كه بن بست پيش مىآيدواين عدّه بر گرد حلقهاى ميان تهى مىگردند. آنها درباره اين وجود ذهنى پرسشمىكند كه آيا با وجود خارجى همخوان است يا خير؟ اگر گفته شود: خير، پسچگونه آنچه با معلومش همخوانى ندارد دانسته مىشود؟ و اگر گفته شود: آرى!در اين جا اين مشكل پيش مىآيد كه وجود ذهنى از مقوله كيف است و موجوداتخارجى از مقولات گوناگون كه برخى از آنها عرض هستند و برخى ديگر جوهروپارهاى زمان و گروهى مكان. شايد يك مثال آسان براى ما اين مفهوم را كه ازقدرى پيچيدگى برخوردار است آشكار سازد. ما مىگوييم: آب غير از هواست وهردو غير از عنصر اكسيژن - البتّه در تركيب هوا وجود عناصر اكسيژن و آب - هستندو آب، روز جمعه نيست، زيرا روز جمعه از مقوله زمان است و آب از مقوله جوهر،سردىِ آن از مقوله عرض كوچكى و بزرگى حجم آب از مقوله كيف، البتّه اينها همهمقولههاى متفاوت هستند و چنانكه فلاسفه مىگويند نفس بشرى از مقوله كيفاست، پس چگونه مقوله عرض، زمان، مكان وجوهر در نفس با هم گرد مىآيند؛مقولاتى كه همگى با طبيعت نفس ناهمساز گارند؟ فيلسوف معروف ملاّ هادىسبزوارى در منظومه خود چنين سروده است: والذات من انحاء الوجود قد حفظ جمع المقابلتين منه قد لحظ فجوهر مع عرضٍ كيف اجتمع ام كيف تحت الكيف كلّ قد وقع؟ او مىپرسد: چگونه مقولات مختلف در نفس بشرى با هم گرد مىآيند؟ براىپاسخ به اين پرسش هر يك به سمتى رفته و راه خاص خود را در پيش گرفته است. برخى از آنها مىگويند: موجودِ در خارج غير از موجودى است كه در ذهنانسان است و برخى گفتهاند: موجود در خارج هنگامى كه در ذهن آدمى جاىمىگيرد تحوّل مىپذيرد و برخى هر دو طرز تفكّر را نفى كردهاند و گفتهاند: علمچيزى نيست مگر درخشش نفس و گسترش آن بر موجودات خارجى و گفتهاند:نفس بشرى از گسترشها و حركتهاى امواجى برخوردار است، هنگامى كه نفسآدمى موج مىزند و دايره به اين موج موجودات خارجى مىرسد، در واقع، علمحاصل شده است. شايد اين سخنان گوينده خود را به شرك بكشاند و به كفرش دراندازد، زيرا اگرعلم دخول پديدهها در ذهن آدمى است، پس در علم خدا چگونه داخلمىشوند؟ آيا وجود و موجودات در ذات خداوند قدّوس و منزّهى وارد مىشوندكه بزرگتر از آن است كه توصيف شود؛ خدايى كه هر چه در آسمانها و زمين استتسبيح گوى اوست و چيزى نيست، مگر آن كه او را بستايد. و آيا موجودات ناقصو پليد در ذات خدا وارد مىشوند؟ بدين ترتيب، اين همان شرك و همان كفرخواهد بود، ليكن آدمى هنگامى كه از چنين تفكر پستى فاصله مىگيرد و از درافتادن به پرتگاه شرك دورى مىگزيند درك مىكند كه علم نَه اين است و نَه آن، بلكشف شدن پديدهها براى نفس بشرى از طريق نورى الهى است. برخى از فلاسفه معتقدند كه نفس بشرى، خود علم است. در اين جا اين سؤالمطرح مىشود كه: اگر بگوييم نفس بشرى خود علم است، آيا ممكن است در اينهنگام باور يابيم كه علماز خداوند سبحاناست؟ آنها هر چه بگويند و هر استدلالىكه بكنند بازهم شاهد خواهيم بود كه مجبور خواهند بود به خطاى اين طرز تفكّراعتراف كنند و اين هنگامى است كه به فطرت و وجدانشان بازگردند، زيرا اگر ذاتآدمى همان علم باشد پس چرا آدمى نسبت به امورى جهل دارد و به ديگر سخنآدمى مىبايد همه چيز را مىدانست. از اين گذشته اگر وضع چنين بود كه آنهامىگويند، پسچرا آدمى خودرا فراموش مىكند ونسبت بهخويش جهل مىيابد؟،زيرا با فطرت و وجدان خويش درمىيابد كهآن علم نيست واو همه چيز را نمىداند: )...وَمَا أُوتِيتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلاً(74)). "...و از دانش جز اندكى داده نشديد." چنانكه با وجدان و فطرتش در مىيابد كه بسيارى اوقات او خويش را فراموشمىكند. خداوند سبحان مىفرمايد: )وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ أُوْلئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ(75)). "از كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كردند و خدا هم آنان را از خويش به فراموشىانداخت، اينان همان تبهكارانند." او نفس خويش را به هنگام خواب و غفلت فراموش مىكند، در حالى كه اگرنفس، همان علم مىبود محال بود آدمى خويش را فراموش كند. عده ديگرى معتقدند كه علم صورتى در ذهن است. ما مىپرسيم ضمانت آنكدام است، بدين مفهوم كه آدمى هنگام آگاهى از پديدهها چگونه ضمانت مىكندكه آنها با حقايق بيرونى منطبق هستند. اگر عكس شخصى بدو داده شود و ادّهاگردد كه اين عكس فلان شخص است كه پيشتر او را نديده آيا اين ادّعا را تصديقخواهد كرد؟ طبيعتاً نَه، زيرا او نمىتواند عكسى را كه به او نشان داده شده باواقعيت خارجى، يعنى انسانى كه هرگز نديده است، تطبيق دهد. دراين جا به اين سخن باز مىگرديم كه: اگر علم صورتى در ذهن و يا نفس استانسان بدون آن كه پديدهها به گونهاى مستقيم براى او منكشف شوند، ضمانتهمخوانى اين تصوير با حقايق خارجى كدام است؟ اين همان چيزى است كه آدمىرا به بنيان نهادن علمى واداشت كه آن را منطق ناميدند و شايد همين معمّا شالودهبنيانگذارى علم منطق بود، اگر چه بعداً گونهگونى بيشترى يافت و نامهاىعديدهاى همچون منطق )ارسطو، دكارت، كونت، ماركس و...( بر آن نهاده شد،ليكن با اين همه آدميان همچنان خطا مىكنند و اين شيوهها جز اندكى سودمندنبوده است، زيرا راه حل نهايى در اين نهفته است كه علم، اشياء را به گونهاىمستقيم كشف مىكند و براى آدمى ظاهر مىگرداند و اين صورت پديدهها نيست كهدر ذهن نقش مىبندد.
|
|
|
مورد:
اول |
قبلى |
بعدى
| آخر
| فهرست عناوين
| ليست كتابها
|