گردنه چهارم - بى دانشى
در زير بى علمى و بى عقلى سه صفت مندرج است: آرزوهاى طولانى، تمنّى)ارزهاى بى تلاش و كوشش داشتن( و پندارهپردازى لذا هر يك از اين صفات، ذاتاًپليد هستند و صفات پليد ديگرى را در پى دارند. مفهوم آرزوهاى طولانى يعنى گريز از حقيقت به سوى وهم و فرار از عرصهواقعيت به غار رؤياها، اين همان بى دانشى است و هنگامى كه آدمى در اين دنياىفناپذير با آرزوهاى جاودانه زندگى كند، در واقع با آرزوهايى همنفس است كه باحقيقت و واقعيت تناقض دارد. در حقيقت خداوند مىگويد: )كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ...(111)). "هر جانى چشنده مرگ است..." و اين كاروانيان مردگان است كه خداوند با آنها به انسان هشدار مىدهد كه ازرفتن گريزى نيست، ليكن دلهاى بيمار و چشمان غبار گرفته اين حقيقت را درنمىيابند و كسانى هستند كه گمان مىكنند براى هميشه و تابى نهايتِ تاريخ،همچنان جاودان خواهند ماند، ولى اين مفهوم را بر زبان جارى نمىكنند و ما اينمفهوم را از لابلاى عملكردهاى ايشان در مىيابيم. تفاوت فراوانى است بين كسىكه در برابر خدا مىايستد و همه اعضا و جوارحش روى به خدا دارند و او نمازش راچونان كسى بگزارد كه گويى در حال وداع است و يقين دارد كه بازگشت او به سوىخداوند سبحان است: )وَأَنَّ السَّاعَةَ آتِيَةٌ لاَّ رَيْبَ فُيهَا...(112)). "روز رستخيز مىآيد و ترديدى در آن نيست..." و اين كه: )...إِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ فَلاَ يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ يَستَقْدِمُونَ(113)). "...چون زمانشان فرا رسد نه يك ساعت تأخير كنند و نه يك ساعت پيش افتند." ولذا نمازى مىگزارد با رويكرد خالص به سوى خداوند عزّوجلّ، و مىداند كهاين نماز مىتواند آخرين نمازى باشد كه در اين جهان مىگزارد و در اين هنگام نمازچونان از معراجى معنوى و ستوده برخوردار است، فرا رفته به سوى خداى متعالو در برابر، كسى را مىبينيم كه با اختلاف فراوان نسبت به چنين نماز گزارى، روىبه قبله مىايستد، امّا حواس او به چندين جهت پراكنده است و انديشههايش بسىپريشان و نمىداند نماز صبح را دو ركعت به جاى آورده يا هشت ركعت، زيراآرزوها و روياهاى او براى يك لحظه، يا يك ساعت و يا هزار سال پس از اين نماز،همچنان به صف ايستادهاند. اين فرار از حقيقت است و اين است تفاوت ميان علمو جهل. پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله ميان اجل )مرگ( و بنى آدم خطى مىكشد و مىفرمايد:اين بنى آدم است و اين آرزوهاى او و خطى ميان آن دو مىكشد و مىفرمايد: و ايناجل اوست كه ميان انسان و آرزوهايش فاصله مىافكند. مفهوم تمنّى آن است كه آدمى هنگام خواستن چيزى تصميم خود را با عملدرهم نياميزد، زيرا روشن است كه رسيدن به هدف جز با تلاش و تكاپو حاصلنمىآيد "و هنگامى كه اراده از عمل تهى گردد تمنى ناميده" مىشود. تمنّى حالتى از خاموشى و تنبلى است و چيزى جز گريز از حقيقت نيست و درنتيجه تمنّى را بايد بى دانشى دانست: )وَمِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لاَيَعْلَمُونَ الْكِتَابَ إِلاَّ أَمَانِيَّ وَإِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ(114)). "و پارهاى از آنان عوامانى هستند كه كتاب خدا را جز يك مشت خيالات و آرزوهانمىدانند و تنها به پندارهايشان دل بستهاند." )وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رَّسُولٍ وَلاَ نَبِيٍّ إِلَّا إِذَا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّيْطَانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ فَيَنسَخُ اللَّهُ مَايُلْقِي الشَّيْطَانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اللَّهُ آيَاتِهِ وَاللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ(115)). "ما پيش از تو هيچ رسول يا نبى را نفرستاديم مگر آن كه هرگاه آرزو مىكرد،شيطان القاءاتى در آن مىكرد، اما خداوند القاء است شيطان را از بين مىبرد، سپسآيات خويش را استوارى مىبخشيد، خدا دانا و حكيم است." كسى كه در حالت توهم و نا آگاهى زندگى كند تنها از قافله عقب نمىمانَد، بلكهبه وضعى بدتر و وخيمتر كشانده مىشود، زيرا بدون آن كه خود را به زحمتبياندازد يا ساكنى را به حركت وا دارد انتظار تغييرات و تحولات سترگى در زندگىخود دارد. هنگامى كه آدمى به جاى زندگى در فضايى آكنده از والايى، رشد وپيشرفت، با عقب ماندگىاز سقوط زيست كند، هرچه عمرش فزونىيابد دوريشازخدا فزونىمىگيرد، بر سختى قلب وگرفتگى ديدگانش افزوده مىگردد، در نتيجهبر سرگردانى و گمراهى او اضافه مىشود و در گونهاى كاستىِ پيوسته به سر مىبَرد.امام علىعليه السلام مىفرمايد: "هركه رو به فزونى نباشد رو به كاستى است و هر كه رو بهكاستى باشد مرگ براى او شايستهتر است." زيرا زندگى براى او تنها به مفهوم توهمو آرزو كردن است و در نتيجه، جامعهاى كه در او زندگى مىكند نيز به او توجهىندارد و از اين رو بارسنگينى بر جامعهاش بوده و مرگ آن از زندگيش بهتر است. امّا پندارهپردازى به مفهوم آن است كه سخن را بى هيچ درنگ و ژرف انديشى باهمه كاستيهايش بر زبان آورد. كه اين خود حاكى از نارسايى در شناخت و دركاوست. هنگامى كه آدمى در سخن و پاسخ خود از پندار، گمان، خيال و حدس- كه همگى با علم تناقض دارند - پيروى كند بدون ترديد پاسخهاى او به هيچ روىدر بردارنده حقيقت نخواهد بود، لذا از سوى شنونده با پذيرش و تصديق روبرونخواهد شد. از اين گذشته هنگامى كه آدمى به تظاهر به شناخت كشيده شود درواقع بر ناآگاهى خود نسبت به امور پوشش و پرده كشيده است و با تمسّك بهپندارها، گمانهها وتخيّلاتاز علم بىنيازى جستهاست. بدونترديد ايننيز گردنهاىدشوار است كه در برابر فرد قرار مىگيرد و او را از رسيدن به تكامل باز مىدارد.
|
|