حقيقت دوستى و ولايت
اگر يك دوستدار و پيرو اهل بيت درباره حقيقت دوستى و پيروى خود ازايشانعليه السلام از خويش پرسش كند بدون ترديد در مىيابد كه ارادتش به ايشانعليه السلامصرفاً از آن روى نيست كه آنها خاندان پيامبر هستند. او هنگامى كه از احساساتشفاصله مىگيرد و به حقيقت خود باز مىگردد، در مىيابد كه اهل بيت را از اين رودوست مىدارد و بديشان ارادت مىورزد كه نشان زندگى خود را نزد ايشان مىيابدو در ميان آنها عنوانى بدست مىآورَد تا هويت اسلامى خود را براساس آن شكلدهد. از اين رو ما اگر از طرفداران و شيعيان اهل بيت هستيم ناگزير بايد درجستجوى سخنان تابناك ايشان باشيم، زيرا ولايت با صِرف دوست داشتن اهلبيتعليهم السلام تحقق نمىيابد، بدون همخوانى عملى زندگى انسان بآنها و آنچه ايشانمىكردهاند و در پيش گرفتن شيوهاى كه آنها تعقيب مىنمودهاند ميسّر نمىشود. شايد از موارد اشكال بر كسى كه به ولايت اهل بيت معتقد است آن باشد كه اوادّعاى ولايت ايشان را كند، در همان زمان از زندگى آنها، رفتار، عملكردشان،حتّى فرهنگ و ديدگاهشان نسبت به زندگى و بينش آنها پيرامون هستى بدور باشدو در نتيجه در فلسفه خود نيز از آنها فاصله بسيارى داشته باشد. شگفت است كه آدمى خود را بفريبد و صفات امامى را پيوسته بر زبان جارىكند و ايشان را مخاطب سازد كه: "كَلامُكُمْ نُورٌ، وَاَمَرُكُمْ رُشْدٌ، وَوَصِيَّتَكُمُ التَّقْوى، وَفِعْلُكُمْ الْخَيْرُ(162)" ولى از حقيقت آنچه مىگويد بغايت دور باشد. عجيبتر از همه اينها آن كهآدمى حبّ اهل بيت را ادّعا كند و اظهار دارد كه: "اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ، وَحَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ، وَوَلِىٌّ لِمَنْ والاكُمْ.(163)" ولى اين ادّعا تنها لقلقه زبان اوست، زيرا به هنگام پرسش از شيوهاى كه او بدانايمان دارد ناتوان و سرگردان از پاسخ همچنان خاموش مىمانَد، او از فلسفه اهلبيت دور است و با مفاهيم مربوط به هستى، زندگى و خود انسان، به طور كلى ناآشناست. شايد كسى ادّعا كند كه در رهنمودها و احاديث اهل بيتعليهم السلام فلسفهاى نهفتهنيست، ولى آيا آدمى مىتواند به دينى ايمان آورَد كه از هرگونه فلسفهاى تهىاست؟
|
|