مورد: اول | قبلى | بعدى | آخر | فهرست عناوين | ليست كتابها
خداوند، وسيله شناخت خود
آيات و احاديث فراوانى در دست است كه گواه اين حقيقت است كه خداوندمتعالى نيازى به هيچ وسيله و دليلى ندارد كه او را به بندگانش بشناساند، بلكه اوتنها وسيله براى معرفى ذات خود و تنها دليل، گواه بر وجود خود است. اين اعتقاددر حدّ خود به منزله تنزيه و نفى شريك براى خداوند متعال در كاملترين شكل‏است.
از جمله اين آيات است:
)...سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ * عَالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ فَتَعَالَى‏ عَمَّا يُشْرِكُونَ(171)).
"...خدا از آن گونه كه او را توصيف مى‏كنند منزّه است، او داناى نهان و آشكاراست، پس از هر شريك كه براى او قرار مى‏دهند، برتر است."
پس توصيف انسان با قابليتهاى محدودى كه دارد هر چه هم باشد باز توصيفى‏ناقص است.
در آيه كريمه ديگرى خداوند مى‏فرمايد:
)لَا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ كَانُوا آبَاءَهُمْ أَوْأَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمَانَ وَأَيَّدَهُم بِروحٍ مِنْهُ...(172)).
"نمى‏يابى مردمى را كه به خدا و روز قيامت ايمان آورده باشند، ولى با كسانى كه بإ؛گ‏گ‏ظ*خدا و پيامبرش مخالفت مى‏ورزند دوستى كنند، هر چند آن مخالفان، پدران يا فرزندان‏يا برادران و يا قبيله آنها باشند آنان كسانى هستند كه خدا ايمان را بر صفحه دلهايشان‏نوشته، و با روحى از ناحيه خودش آنها را تقويت فرموده..."
پس خداوند عزّوجلّ است كه ايمان را در دل دوستدارانش قرار داد و آن را دروجدان ايشان ثابت گردانيد و با روح خود آنها را تأييد كرد.
آيه ديگرى مى‏فرمايد:
)هُوَ الَّذِي أَنزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ...(173)).
"او همان است كه در دل مؤمنان آرامش افكند..."
پوشيده نماند كه واژه "هُوَ" اسمى است براى ذات خداوند مقدّس و ذات‏خداست كه با دل و وجدان انسان مؤمن گفتگو مى‏كند آرامش و يقينى به او مى‏دهدكه بالاترين درجات شناخت است.
خداوند در آيه ديگرى مى‏فرمايد:
)يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا قُل لاَ تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلاَمَكُم بَلِ اللَّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَدَاكُمْ لِلْإِيمَانِ‏إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ(174)).
"از اين كه اسلام آورده‏اند برتو منّت مى‏گذارند. بگو: به خاطر اسلامتان بر من منّت‏نگذاريد، بلكه خدا بدان سبب كه شما را به ايمان راه نموده است بر شما منّت مى‏نهد، اگر)در ادعاى ايمان( راست مى‏گوييد."
پس هر كه در خود ادّعاى اخلاص كند ناگزير بايد اين اعتقاد را بيابد كه منبع‏ايمان - به عنوان مقدّمه‏اى براى اخلاص - خداوند سبحان است.
آيه شريفه ديگرى هست كه مى‏فرمايد:
)...وَلكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمَانَ وَزَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ وَكَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَالْفُسُوقَ‏وَالْعِصْيَانَ أُولئِكَ هُمُ الرَّاشِدُونَ * فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَنِعْمَةً وَاللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ(175)).
"...ولى خدا ايمان را محبوب شما ساخت و آن را در دلتان بياراست، كفر، فسق‏وعصيان را در نظرتان مكروه گردانيد، اينان خود راه يافتگانند، )اين هدايت( بخشش‏ونعمتى است از جانب خدا، خدا دانا و حكيم است."
در اين سياق شريف اشارات روشنى است در اين كه فضل پروردگار از مرزهاى‏معرفت و علم فراتر مى‏رود و تا احساسات را نيز كه هم مجموعه علم است دربرگيرد. اينها همه رحمت و منّتى است از سوى خداوند كه تا بر معرفت عارف‏وايمان مؤمن افزوده گردد، در دعا مى‏خوانيم: "خدايا تو به من اجازه دعاودرخواست دادى، پس اى شنوا! ستايش من را بشنو و اى رحيم! دعاى مراپاسخ گو و اى بخشنده! از لغزش من چشم پوش."(176) پس انسان، اين بنده ناتوانى كه‏نَه مالك سود و نَه زيانى براى خود است، بلكه او ذرّه‏اى بغايت كوچك است كه دربرابر خداوند آسمانها و زمين ارزشى ندارد، نمى‏تواند خدا را بر اساس شناخت‏خود شناسايى كند.
آيه ديگرى مى‏فرمايد:
)اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ...(177)).
"خدا سرپرست كسانى است كه ايمان آورده‏اند و آنها را از تاريكيها به نور درمى‏آوَرد..."
پس اگر گناهان به منزله تاريكى باشند، پس جهل و نقص شايسته‏تر خواهند بودكه به تاركى، توصيف شوند بويژه آن كه بايد اين دو را اساس گناهان و خطاهادانست و اين خداوند عزّوجلّ است كه بر انسان منّت نهاده و خود را بدو معرفى‏كرده است كه تا در اين بنده ضعيف شوقى دميده باشد، براى رسيدن به منبع علم‏وكمال، چنان كه بنده بايد بكوشد بدور از گناهان و خطاها با ساحت قدسى، پيونديابد.
كسى از امام صادق‏عليه السلام درباره معرفت پرسش كرد كه آيا آن از كار خداست‏وآدميان در آن نقشى ندارند؟ امام‏عليه السلام پاسخ داد: "بدان كه معرفت از فرآورده‏هاى‏خداوندى است كه او آفريده است در دل بندگان."(178) پس علم نورى است كه‏خداوند در دل هر كه خواهد بيفكند.
پرسشگر ديگرى از امام‏عليه السلام پرسيد: "خدا به تو خير دهد، آيا در ميان مردم‏ابزارى يافت مى‏شود كه با آن به معرفت دست يابند؟ امام‏عليه السلام فرمود: خير. اوپرسيد: آيا مردم مكلّف به يافتن شناخت هستند؟ امام‏عليه السلام فرمود: خير، خداوندحقايق را بيان مى‏كند و بندگان را جز به اندازه توانشان مكلّف نمى‏سازد و به‏مقدارى او را متعّهد مى‏داند كه بدو داده است."(179)
در روايت ديگرى راوى از امام موسى بن جعفرعليه السلام پرسيد:
آيا مردم توان آن را دارند كه شناخت را با يكديگر داد و ستد كنند )از راه بحث‏وگفتگو آن را به دست آورند؟( امام‏عليه السلام فرمود: خير، آن منّتى است از سوى‏خداوند. عرض كرد: آيا آنها ثواب معرفت را خواهند بُرد، اگر نتوانند آن را از طريق‏بحث و گفتگو به دست آورند، همچون ركوع و سجود كه بديشان دستور داده شده‏و آنها هم انجامش مى‏دهند؟ امام‏عليه السلام فرمود: "خير، اين منّتى است از سوى‏خداوند سبحان و منّتى است در دادن پاداش." بنابراين خداوند با دادن شناخت برما منّت مى‏نهد و با دادن پاداش نيز بر ما منت مى‏نهد و فراوانىِ بخشش تنها بر جودو كرم او مى‏افزايد.
امام جعفر صادق‏عليه السلام مى‏فرمايد: "شش چيز است كه بندگان در آن دخالتى‏ندارند: معرفت، جهل، خشنودى، خشم، خواب و بيدارى."(180)
امام صادق‏عليه السلام درباره آيه ذرّ:
)وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِي آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى‏ أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوابَلَى‏...(181)).
"و پروردگار تو از پشت بنى آدم فرزندانشان را بيرون آورد و آنان را بر خودشان‏گواه گرفت و پرسيد: آيا من پروردگارتان نيستم؟ گفتند: آرى..."
مى‏فرمايد: "آن ديدن و معاينه خداوند بوده است كه خدا آن را از ياد مردم برده‏و اقرار را در سينه ايشان ثابت گردانيده است و اگر چنين نبود هيچ كس آفريننده‏وروزى رسان خود را نمى‏شناخت و اين همان سخن خداست كه: اگر از ايشان‏بپرسى چه كسى آنها را آفريده هر آينه مى‏گويند خدا."(182) و در روايت ديگرى آمده‏است كه: خداوند بر مردم واجب نگردانيده كه او را بشناسند، بلكه حق مردم است‏بر خداوند كه او خود را به آنان بشناسند و حقّ خدا بر خلايق است كه هرگاه خود رابه ايشان شناساند، بپذيرند.
در روايت مضمرى به نقل از عبدالملك بن اعين آمده است كه در آن پرسيد: آيامعرفت و انكار، دو مخلوق هستند؟ امام‏عليه السلام در پاسخ نوشت: تو پرسيده‏اى كه‏معرفت چيست؟ رحمت خدا بر تو باد، بدان كه معرفت، فرآورده خداوندعزّوجلّ مى‏باشد كه در قلب آفريده و انكار نيز فرآورده خداونى است كه در قلب‏آفريده است و بندگان در اين دو، دستى ندارند و تنها مى‏توانند آن دو را كسب‏كنند، پس با طلب ايمان، معرفت را بر مى‏گزينند و بدين ترتيب مؤمن و عارف‏مى‏گردند، و با كفرطلبى، انكار را بر مى‏گزينند و بدين ترتيب منكر و گمراه‏مى‏گردند و اين يا با توفيق الهى است و يا با درماندگى كسى كه خدا او را يارى‏نرساند، با گزينش و كسب است كه خداوند كيفر مى‏رساند و يا پاداش مى‏دهد.
اين روايت پاسخى كافى است پيرامون آنچه ممكن است در ذهن شما درباره‏دليل اين كه خداوند معرفت و اسباب آن را به برخى عطا مى‏كند و از بعضى ديگرباز مى‏دارد جرقّه زند، زيرا امام‏عليه السلام تأكيد مى‏كند و بدون قيد مى‏فرمايد كه عطاى‏خداوندى كمبود ندارد و مردم در آن با هم برابرند و آنچه برانسانِ معرفت دوست‏وايمان خواه باقى مى‏مانَد اين است كه بگويد:
"اللَّهُمَّ اهْدِنِي مِنْ عِنْدِكَ... اَللَّهُمَّ عَرِّفْنِي نَفْسِكَ... إِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ...(183)"
در حالى كه انسان منكرى كه بر جهل خود پا مى‏فشارد سخنى بر زبان نمى‏آورَد،مگر آن كه بگويد: شنيديم و عصيان كرديم، لذا خدا بر دل آنها مُهر مى‏نهد و در روزرستخيز در حالى برانگيخته مى‏شوند كه بر پيشانى آنها نوشته شده: "نوميدان ازرحمت خداوندى."
"جاثليق - كه شايد يكى از دانشمندان يهود باشد - از اميرالمؤمنين‏عليه السلام چندپرسش كرد كه از جمله آنها بود: به من بگو آيا تو خدا را به واسطه محمّد شناختى ويا محمّد را به واسطه خدا؟ امام على‏عليه السلام فرمود: من خداى عزّوجلّ را به واسطه‏محمّد شناختم، بلكه محمّد را آنگاه به واسطه خداوند عزّوجلّ شناختم كه او راآفريد و در پيكر او حدود و مرزهايى مانند طول و عرض نهاد و بدين سان من‏دريافتم كه او پرداخته شده و ساخته شده است.
امام‏عليه السلام سپس بر اين سخن استدلال مى‏كند و مى‏فرمايد: چنانكه خداوندفرمانبرى از خود را به فرشتگان الهام كرد و بدون تشبيه و سخن از كيفيت خود رإ؛ل‏ل‏ظتبديشان شناساند."(184)
درباره كيفيت شناخت خداوند از اميرالمؤمنين‏عليه السلام پرسيده شد: "خدايت را باچه شناختى؟ امام‏عليه السلام فرمود: با آنچه خود را به من معرفى كرده و گفته شد:چگونه خود را به تو معرفى كرد؟ امام‏عليه السلام فرمود: نَه صورتى بدو شبيه است و نَه باحواسّ، حسّ مى‏شود و نَه با مردم سنجيده مى‏آيد، در عين دورى نزديك است‏ودر عين نزديكى، دور، بالاتر از هر چيزى است و گفته نمى‏شود: چيزى بالاى‏اوست.
جلوى هر چيزى است، ولى گفته نمى‏شود: جلو دارد، درون هر چيزى است‏ولى نَه همچون داخل بودن چيزى در چيزى و بيرون از چيزهاست، امّا نَه همچون‏بيرون بودن چيزى از چيزى، منزّه است خداوند كه چنين است و هيچ كس جز اوچنين نيست.(185)"
بنابراين ناگزير بايد خدا را با خدا بشناسيم و بر خدايى اعتماد كنيم كه تنهاقادرى است كه مى‏تواند خود را معرفى كند و به درگاه او چنين دعا كنيم كه:
"اَللَّهُمَّ عَرِّفْنى نَفْسَكَ فَاِنَّكَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنى نَفْسَكَ لَمْ اَعْرِفْ رَسُولَكَ، اَللَّهُمَّ عَرِّفْنى رَسُولَكَ‏فَاِنَّكَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنى رَسُولَكَ لَمْ اَعْرِفْ حُجَّتَكَ.(186)"


مورد: اول | قبلى | بعدى | آخر | فهرست عناوين | ليست كتابها