مورد: اول | قبلى | بعدى | آخر | فهرست عناوين | ليست كتابها
فصل دوم : بداء، نمود اراده الهى‏
انسان در راه شناخت با مشكل بزرگى روبروست كه در عدم دريافت و درك اوپيرامون پيوند ميان خالق و مخلوق نمود مى‏يابد و به تعبير فلسفى: پيوند ميان قديم‏و حادث، وجود و عدم، ثابت و متغير، نور و تاريكى، ميان ابعاد مثبت زندگى‏وابعاد منفى آن. از همين روست كه آدمى عجز خود را به اثبات مى‏رسانَد و به‏هدايت خداوندى، رسالتها، پيامبران و حجّتهاى بحق او در زمين نيازى بغايت‏مبرم مى‏يابد.
بشريت از درك چگونگى پيوند ميان اين دو بُعد ناتوان است، چنانكه از يافتن‏راه حل مناسب نيز عاجز است. آدمى از يك سو در طبيعت، خير، نور، علم،عدالت، حكمت و نظام دقيق مى‏بيند و از سوى ديگر، شر، تاريكى، نادانى،ستمگرى، تجاوز و سركشى مى‏بيند. پس آيا آفريننده نور همان آفريننده تاريكى‏است؟ آيا پديد آورنده خير همان پديد آورنده شر است؟ آيا آن كه نعمتهاى‏ظاهرى و باطنى خود را بر ما فرو مى‏بارانَد همان است كه ما را به بلاهاى بزرگ‏گرفتار مى‏آورَد؟ همان كسى است كه جنگها، تراژديها، زمين لرزه‏ها و فاجعه‏ها رامقدّر مى‏كند و يا اين نيرو كس ديگرى است؟
اين پرسشها و نظاير آن، همانهايى هستند كه انديشه بشرى را از راه راست به‏كژراهه مى‏كشانند. فلاسفه ايران باستان گمان مى‏كردند كه در هستى دو خدا وجوددارد: خداى خير )اهورا مزدا( و خداى شر )اهريمن(. برخى از آنها معتقد بودندكه بايد خداى خير را پرستيد، زيرا او خاستگاه خير و نور است و از همين رو آتش‏را مى‏پرستيدند، زيرا آن چهره عريان نور است. برخى از ايشان نيز معتقد بودند كه‏بايد خداى شر را پرستيد تا دست كم محبّت او را كسب كرد و اين كه خداى خيرخدايى است كه به مردم مهر مى‏ورزد و كيفرى از جانب او به مردم نمى‏رسد،چنانكه او از عبادت مردمان نيز بى‏نياز است و همين موجب شده بود كه گروهى‏شيطان را بپرستند كه نماد شر است و او را در طاووس جلوه گر مى‏ديدند.
اما طرفداران آئين مانوى به دوگانگى خدا اعتقاد داشتند.
برخى از آنها معتقد بودند كه آفريننده و آفريده، در حقيقت، يك چيزند،واجب و ممكن در آن اتّحاد وجودى مى‏يابند و بر اين نكته تأكيد داشتند كه وجود،پاره‏هاى پراكنده نيست، بل واحدى يكدست است كه به دوگونه تقسيم مى‏شود:خدا و بنده خدا و بنده خدا جز خدا نيست كه درجه‏اى متفاوت دارد. آنها بر اين‏مسأله تأكيد داشتند كه اين اتّحاد كاملاً همچون چشمه‏هاى آب است نسبت به‏جويبارها، يا درياها و نهرها، كه خورشيد بخشى از اين آب را بخار مى‏كند و آنها به‏ابرهاى بارانزا بدل مى‏شوند و اين باران دامنه كوهستانها و درّه‏ها را پر آب مى‏كندوبه شكل نهرى در مى‏آيد كه در پايان، دوباره به دريا مى‏ريزد. اين انديشه، چونان‏بهتانى به آئين مسيحيت راه يافت تا جايى كه مسيحيان ادّعا كردند كه مسيح، پسرخداست و در پى همين بينش برخى كشمكش ميان موسى بن عمران‏عليه السلام و فرعون‏را به دلايلى جز دلايل شناخته شده نسبت مى‏دهند و معتقدند كه موسى‏ خدا بودن‏فرعون را تأييد مى‏كرد، ليكن معتقد بود كه تنها فرعون خدا نيست، بلكه همه‏مردمان خدايند. اين انديشه به ميان برخى از صوفيانى راه يافت كه اصرار داشتندآدمى خواه روى به كعبه آورَد و يا بُتكده، در حقيقت جز يك خدا را نمى‏پرستدومقصود همان مقصود است.
بخش سوم فلاسفه - براى حل اين مشكل - به انكار خالق روى آوردند و باوريافتند كه هستى شعله فروزان ازلى است كه همچنان بوده و هست و اين باورماركسيستهاى مادّيگراست، برخى نيز به وجود خالق باور داشتند، ليكن وجودمخلوق را انكار مى‏كردند و تأكيد مى‏ورزيدند كه هستى با همه عظمتش خيال وپندار بافته‏اى بيش نيست و اين باور سوفسطائيان است كه هم اينك نيز وجود دارد.
گروه ديگرى از مردم - از كسانى كه داوطلب حل مشكل پيشگفته بودند - اعتقادداشتند كه خداوند بوده است و مخلوق نيز از قديم با او بوده است. اين جماعت‏در دريايى از پرسشها و اشكالات، سرگردان ماندند كه اين ديدگاه ميان تهى دربرداشت.
فلسفه دست پرورده بشرى به كژراهه‏هاى شگفتى گرفتار آمده است، زيرا به رازآفرينش و پيوند ميان آفريننده و آفريده پى نبرده است. از جمله معجزات اسلام‏وديگر رسالتهاى آسمانى آن است كه توانستند اين اشكال را براى بشريت حل‏كنند. اين به رغم آن كه مسأله‏اى ساده مى‏نمايد، ليكن نسبت به انديشه بشرى‏مسأله‏اى پيش پا افتاده نيست. اين مسأله به گام نخست نياز داشت و اين گام نيازمندعلم و پيش آگاهى از راز آفرينش بود؛ مسأله‏اى كه آدمى بدان نيازدارد، زيرا پس ازآن كه در آغاز، آفرينش و كون وجود يافت، او پديد آمد و هستى پيدا كرد، ازسويى فطرت و سرشت انسان تا حدّ بسيارى تحت تأثير نادانى، تربيت نادرست‏وگرايش به انكار، به تباهى كشيده شد، اين رسالتهاى الهى است كه براى حل‏مشكل پيوند ميان خالق و مخلوق، آدمى را به فطرتش باز مى‏گرداند.


مورد: اول | قبلى | بعدى | آخر | فهرست عناوين | ليست كتابها