مراحل علم
براى پى بردن به راز آفرينش بر ماست كه دو مقدّمه را در نظر آوريم اوّل - علم، ممكن است قبل از عمل باشد، چنانكه گاهى اوقات بر وجود نيزپيشى مىگيرد. آدمى بدون ترديد، يقين دارد كه فردا در فلان ساعت خورشيدطلوع مىكند و يقين دارد كه اگر آتش - براى مثال - در نيستان بيفتد آن را به آتشمىكشد، در اين جا علم بر معلوم پيشى گرفته است، خواه اين معلوم فعل و عملباشد، يا وجودى مجرد باشد، چنانكه گاهى عكس آن صحيح است و رويدادتحقّق مىيابد و در پى آن علم حاصل مىگردد و گاهى نيز با يكديگر همزمانند.علم، علم است و خداوند سبحان - چنانكه پيشتر روشن كرديم - عالمى بوده استغير معلوم كه مىدانسته هستى وجود مىيابد و كدام پديدهها پديدار مىگردند، اومىدانست كه اگر آسمانها و زمين خدايانى جز او مىداشتند بدون ترديد به تباهىكشانده مىشدند و مىدانست كه بعضى از مردم اگر پس از قيامت بار ديگر به زمينباز گردند به همان اعمالى روى مىآورند كه از آن باز داشته شدهاند. او اينها رامىدانست اگر چه تحقق نيابد كه هرگز تحقّق نمىيابد، زيرا در آسمانها و زمين جزخداى يكتا خدايانى يافت نمىشود و بعضى از مردم از آتش دوزخ به دنيا بازگردانده نشده و نمىشوند، ليكن علم خداوندى علمى است مقدّم، همزمانولاحق و علم ما آدميان گاهى نيز چنين است، با اين تفاوت كه علم ما اكتسابىاست و علم خداوند ازلى و بلكه علم، همان ذات خداست. دوم - از قدرت تا اراده، ناگزير بايد ميان قدرت و علم از يك جهت و اراده ازجهت ديگر جدايى قايل شويم. گاهى آدمى قانونى را مىداند، ليكن از اجراى آنخوددارى مىكند، زيرا آن را اراده نمىكند و گاهى چيزى را اراده مىكند، ولى بدانآگاهى ندارد. لذا آدمى مىداند كه مرگ حق است، ولى آن را نمىخواهد و گاهىمرگ را مىخواهد امّا نمىداند كجاست. علاوه بر آن، ميان قدرت و اراده ملازمهمحتومى وجود ندارد، گاهى آدمى چيزى را اراده مىكند، ولى نمىتواند آن راانجام دهد و گاهى آدمى چيزى را اراده مىكند ولى نمىتواند آن را انجام دهدوگاهى مىتواند كارى را انجام دهد، ليكن نمىخواهد آن را عملى سازد. ارادههمان شعله و شرارهاى است كه انسان آن را ابداع مىكند و پديدهها را با آن محقّقمىسازد. بنابراين، سؤال مهم و سرنوشت ساز بحث ما اين است: آيا خداوند از قديم به آنچه مىآفريند و امورى كه سرنوشت خلايق به آنمىرسد، همچون مرگ، معاد، بهشت، دوزخ آگاهى داشته است و يا خير؟ پاسخ اين پرسش آن است كه بدون ترديد بدان علم داشته است، زيرا اگر نسبتبه آن جاهل بود براى بدست آوردن علم آگاهى از آن به ديگرى نيازمند مىشدواين بدان مفهوم است كه علم الهى به علّتى نيازمند نيست، زيرا علم خدا قديماست و عين ذات مقدّس اوست كه علّة العلل است. در مورد قدرت عظيم خداوندى نيز مسأله به همين گونه است، زيرا هنگامى كهاو آهنگ آفرينش كرد، همه پديدهها را بدون رايزنى، يارى كسى و بى هيچ خستگىبيافريد، "نَه چرت او را مىگيرد نَه خواب" در حديث قدسى آمده است:"گنجينهاى مخفى بودم پس دوست داشتم شناخته شوم و لذا خلق را آفريدم."(188) آيا خدا از قديم اراده كرده كه خلق را بيافريند؟ چنين نيست، زيرا اگر چنين بود آن را از قديم مىآفريد، زيرا، اراده، يعنى اجراو نيرويى كه پديدهاى را بوجود مىآوَرد و آن خود از مخلوقات خداوندى است.خداوند گاهى اراده مىكند، يعنى اراده را خلق مىكند و خواستش به چيزى تعلّقمىگيرد. و آن چيز به وجود مىآيد خداوند تبارك و تعالى كلمه "كُنْ" را از قديمنگفته است، زيرا اگر آن را از قديم مىفرمود خلق نيز قديم مىبودند وبلافاصلهخلايق خلق شده بودند. بنابراين، خداوند از قديم دانا، بينا و تواناست، ولى چه كسى گفته است كهخداوند از قديم مريد )اراده كننده( است؟ آرى! اراده مخلوق، حادث استهرگاه و هرگونه و هر جا كه خواست خداوند عزيز و با جبروت تعلق گيرد. همانا علم و قدرت خداوند عزّوجل قديم است، ليكن اراده و خواست اوحادث و مخلوق اوست. او مىفرمايد: "كن فيكون" )باش پس مىشود( پس اونخست اراده را آفريده و آنگاه پديدهها را با آن اراده پديدار ساخته و در اين مسيركاستى راه ندارد و همه آن براساس حكمتى بىنظير است.
|
|