مورد: اول | قبلى | بعدى | آخر | فهرست عناوين | ليست كتابها
خدا بود و چيزى با او نبود
بشريت نتوانسته است اين حقيقت آسان را درك كند كه "اللَّه" تنها آفريننده‏اى‏است كه پيش از هر چيز بوده و همه چيز را از عدم آفريده است. اين از آن روست‏كه مردمان، خدا را با خلق او سنجيدند، لذا گمراه شدند، در حالى كه اگر ميان‏خالق ومخلوق تشابهى مى‏بود، ديگر نياز به خالق منتفى مى‏گشت، اگر چه هرپديده مخلوقى گواه آفريننده‏اى است كه آن را آفريده و ابداع كننده‏اى است كه آن راابداع كرده.
اميرالمؤمنين‏عليه السلام در اين باره در خطبه‏اى مى‏فرمايد: "زمانها و روزگارها با اوهمراه نيستند، آلات و اسباب او را يارى نمى‏كنند، هستى او از زمانها، وجود او ازعدم و نيستى، ازلى بودن و هميشگى او از آغاز، سبقت و پيشى گرفته - تا اين كه‏مى‏فرمايد - آرامش و جنبش بر او جارى نمى‏شود و چگونه آنچه را قرار داده بر اوقرار مى‏گيرد و آنچه پديد آورده در او پديد آيد و آنچه احداث كرده در او حادث‏شود اگر چنين مى‏بود ذات او تغيير مى‏يافت و كنه از جزء جزء مى‏شد و حقيقت اواز ازلى و هميشگى امتناع مى‏ورزيد - تا اين كه مى‏فرمايد - به هر چه اراده هستى اوكند مى‏فرمايد: باش پس موجود مى‏شود، نَه به وسيله آوازى است كه )در گوشها(فرو رود و نه به سبب فريادى است كه شنيده شود، و جز اين نيست كه كلام‏خداوند فعلى است از او كه آن را ايجاد كرده و مانند آن پيش از آن موجود نبوده‏است و اگر مخلوق قديم بود هر آينه خداى دوم بود، گفته نمى‏شود )كه خداوند(به وجود آمد بعد از آنكه نبود، پس صفات خلف شده بر او جارى شود و بين خلق‏شده‏ها و او فرقى نباشد و او را بر آنها مزيت و برترى نماند، پس آفريننده و آفريده‏شده برابر شده و پديد آورنده و پديد آورده شده يكسان گردد."(225)
درباره دليل وجدانى پيرامون آفرينش و حدوث پديده‏ها، امام صادق‏عليه السلام‏سخنى دارد، اين حديث از ابن ابى العوجاء نقل مى‏شود و آن هنگامى بود كه امام‏صادق‏عليه السلام با او گفتگو مى‏كرد و او در روز دوم و سوم بازگشت و عرض كرد: دليل‏مخلوق بودن اجسام چيست؟ امام‏عليه السلام فرمود: من چيزى خُرد و يا كلان نيافتم مگرآن كه به هنگام پيوستن به مانند خود بزرگتر مى‏گردد، در اين روند، زوال و انتقال ازوضع نخست، نهفته است، در حالى كه اگر قديم مى‏بود نه زوال مى‏پذيرفت و نه‏تحوّل، زيرا آنچه زوال و تحوّل پذيرد مى‏تواند وجود يابد و يا باطل شود، پس باوجود يافتن پس از عدم در حدوث وارد مى‏شود و با ازلى بودنش در قديم گام‏مى‏نهد و حال آن كه صفت‏ازليت وعدميت در يك چيز باهم گرد نمى‏آيند.عبدالكريم گفت: گيريم كه اين دو وضع و دو زمانى را كه بيان كردى و بر حدوث‏پديده‏ها استدلال نمودى دريافتيم، ولى فرض كنيم همه پديده‏ها همچنان خُردباقى بمانند، اينك از كجا بر حدوث آنها استدلال مى‏كنيد؟ امام‏عليه السلام فرمود: مادرباره اين جهانِ ساخته شده سخن مى‏گوييم، ولى اگر آن را برداريم و جهان‏ديگرى به جاى آن نهيم اين خود بزرگترين دليل حادث بودن است كه ما جهان رابرداشته‏ايم و جهان ديگرى جاى آن نهاده‏ايم. امّا اگر مرا ملزم به پاسخ كنى‏مى‏گويم: پديده‏ها مادامى كه كوچك هستند در و هم چنين مى‏آيند كه اگر با مانندخود جمع شوند بزرگتر مى‏گردند و همين جواز تغيير، آن را از قدم خارج مى‏كندچنانكه همين تغيير آن را در حدوث وارد مى‏سازد و ديگر براى تو چيزى نيست اى‏عبدالكريم! پس او سخنش را قطع كرد و خوار و خاموش ماند."(226)
پرسشى كه بر زبان مردم تكرار مى‏شد اين بود كه خداوند پديده‏ها را از چه چيزآفريد؟ جواب امامان اين بود كه: خداوند آنها را از لاشي‏ء آفريد. در حديثى از امام‏صادق‏عليه السلام آمده است كه پرسشگر عرض كرد: پس خداوند شي‏ء را از شي‏ء آفريده‏است و يا از لاشي‏ء؟ امام صادق‏عليه السلام فرمود: "شي‏ء آفريده شد ولى نه از شيئى كه‏پيش از آن بوده باشد و اگر شئى از شيئى آفريده شده بود پس براى هميشه انقطاع‏نداشت -اين زنجيره ادامه پيدا مى‏كرد- و اينچنين مى‏شد كه خداوند پيوسته بوده‏وشيئى همراه او بوده است ليكن خدا بود در حالى كه شيئى با او نبود، سپس شئي‏را آفريد كه همه پديده‏ها از آن پديد آمدند و آن آب بود."(227)
امام صادق‏عليه السلام به هنگام استدلال با زنديقى همين سخن را گفت و آن چنانكه‏هشام بن حكم روايت مى‏كند چنين است: "شخص زنديق از امام صادق‏عليه السلام‏پرسيد: خداوند پديده‏ها را از چه چيز آفريد؟
امام‏عليه السلام فرمود: از لاشى‏ء. او گفت: چگونه از لاشى‏ء، شى‏ء پديد مى‏آيد؟
امام‏عليه السلام فرمود: پديده‏ها، يا از شى‏ء آفريده شده‏اند و يا از لاشئي، پس اگر ازشيئى پديد آمده كه با خدا بوده لذا اين شئي قديم است و قديم، مخلوق نيست‏ونابود نمى‏شود و دگرگونى نمى‏پذيرد و آن شئي بايد يك جوهر و يك رنگ داشته‏باشد، پس اين رنگهاى گوناگون و جواهر فراوانِ موجود در اين جهان كه گونه‏هاى‏متفاوتى هم دارند از كجا آمده‏اند؟ و اگر شيئى كه پديده‏ها از او پيدا شده‏اند زنده‏است پس مرگ از كجا آمده؟ و اگر مرده است پس حيات از كجا پديد آمده است؟و روا نيست كه از مرده و زنده‏اى باشند كه هر دو قديمند و برقرار، زيرا مرده اززنده‏اى نمى‏آيد و همچنان كه زنده باشد، چنانكه مرده نمى‏تواند با نسبت مرگى كه‏بدو مى‏دهند قديم باشد، زيرا مرده قدرت ندارد پس بقا نمى‏تواند داشته باشد. اوگفت: پس چرا مى‏گويند اشياء ازلى هستند؟ امام فرمود: اين سخن جماعتى است‏كه تدبير كننده اشياء را انكار كردند، پس از پذيرفتن فرستادگان خدا و سخنانشان،انبياء و خبر دادن آنها از خدا سرباز زدند."(228)
بدين ترتيب تفكّر در طبيعت مخلوقات و نشانه‏هاى خلقت در آنها، علامات‏تحوّل، دلايل حدوث و مصنوع بودن، همگى ما را به حقيقت وجود آنها كه به‏خدايشان وابسته‏اند و به سازنده شان تكيه دارند هدايت مى‏كنند، ليكن مشكلات‏مهم ديگرى باقى مى‏مانَد كه چنين است: براين اساس آفرينش هستى چگونه به‏وقوع پيوسته است؟ پاسخ اين است كه تنها ابداع و خلق در كار است نه چيزديگرى. خداوند بسيار توانا، ابداع را آفريد، اراده و مشيت را خلق كرد )مثلاً كلمه‏كن را آفريد( و بدين ترتيب هستى را پديد آورد.
در حديث شريفى منقول از امام رضاعليه السلام در پاسخ به پرسشهاى عمران صابى‏آمده است كه فرمود: "بدان كه ابداع، مشيت و اراده، مفاهيمى يكسان دارند ليكن‏اسامى آنها سه تاست.
نخستين ابداع، اراده و مشيت او همان حروف است كه اصل هر چيزى،راهنماى هر درك كننده‏اى و حلّ هر مشكلى قرارشان داده.(229)"
بدين ترتيب احاديث، حقيقتى را بيان مى‏كنند كه حدّ فاصل ميان ديدگاههاى‏وحي و انگاره‏هاى فلسفى به شمار مى‏آيد و آن چنين است كه اراده، خودآفريده‏اى از آفريده‏هاى خدا و فعلى از افعال اوست و به همراه خدا قديم نيست‏واز سليمان جعفرى روايت شده كه گفت: امام رضاعليه السلام: "مشيت از صفات افعال‏است و هر كه گمان كند خداوند، هماره اراده كننده و مشيت كننده بوده است‏يكتاپرست نيست."(230)


مورد: اول | قبلى | بعدى | آخر | فهرست عناوين | ليست كتابها