فصل ششم : قضا و قدر
فلسفه قرار دادىِ بشرى، موضوع قضا و قدر را از درونمايه واقعى خود تهى كردهاست و فايده ايمانى آن را از آن ستانده است، زيرا رو به سوى باورهايى فاسد كردهو از مفاهيم قرآن كريم و اهداف خداوند بزرگ، به كلى بركنار است. پيش از آن كه با مفاهيم قضا، قدر، مشيت و اراده آشنا شويم، ناگزير بايدمقدمهاى را بيان داريم كه براى فرا گرفتن كل موضوع از اهميت فوق العادهاىبرخوردار است. هنگامى كه آدمى درباره خداوند سبحان سخن مىگويد بايد از جايى شروع كندكه خداوند، خود را در قرآن كريم معرفى كرده است. قرآن كريم بارها براين نكتهتأكيد ورزيده كه الحاق يك صفت، يا نام به خداوند عزّوجلّ با الحاق يك نام و ياصفت به مخلوق تفاوت كلّى دارد و اين در پى تفاوت موجود ميان دو طرف است. پس هنگامى كه مىگوييم: خداوند مهربان و بخشنده است، يا چنين و چناناراده فرموده است، بايد اين را بدانيم كه مفهوم آن با اين كه فلانى مهران و بخشندهاست، يا خشم مىگيرد و يا اراده مىكند تفاوت جدّى دارد. تفاوت آن در اين نهفته كه سخن درباره خدا سخن از غايت يك فعل است درحالى كه سخن از انسان سخن از آغاز فعل است. هنگامى كه آدمى به كسى از مردمرحم مىكند اين كار باگذر از چند مرحله مشخص صورت مىپذيرد. او به اينشخص مىنگرد، ناتوانى و تنگدستى او را مىبيند، آنگاه دلش به درد مىآيدوجانش جوشش مىيابد و سپس مقدارى پول بر مىدارد و بدو مىدهد. ماهنگامى كه فرد مجروحى را مىبينيم كه ماشين او را زير گرفته، بدو رحم مىآوريموكمكش مىكنيم و نجاتش مىدهيم و او را به نزديكترين بيمارستان مىرسانيم.اين كه فعل چند مرحله را طى مىكند عبارتند از آن كه ما او را مىبينم، آنگاه اينصحنه بر دل ما اگر مىنهد و پس از آن جانمان جوشش مىگيرد و در پى آن تصميمبه نجات دادن او مىگيريم و سر انجام او را به بيمارستان مىرسانيم. پس اگر گفتهشود فلانى رحيم است يعنى رحمت، او از اين مجموعه مراحل پى در پى گذر كردهتا تحقّق يافته است. امّا هنگامى كه مىگوييم: "خدا بر فلانى رحم گرفت" مقصود ما آن نيست كهخدا با چشم خود بدونگريست، زيرا خدا چشم ندارد و چنانكه مقصود ما آننيست كه دل خدا از ديدن اين صحنه درد آور به درد آمد، زيرا خدا دل ندارد، پسخدا بدون چشم مىبيند و بدون آن كه دلش به درد آيد بر انسان رحم مىگيرد. پسآدمى نيازمند مراحل و مقدّماتى است تا در ذات خود به تحوّلى متكامل دستيابد، اما خداوند عزّوجلّ نيازى به تحوّل ندارد. پس مفهوم اين كه خداوند بر فلانىرحم گرفت اين است كه ماشين در شرف آن بود كه او را زير گيرد، ولى خدا راننده راآگاه كرد و راننده سمت خود را تغيير داد و او را زير نگرفت. پس خداوند همانكارى را كه انسان رحيم باگذر از ابزار و تحولّات گوناگون انجام مىدهد انجام دادهاست، ليكن بدون نياز به مقدّمات و مفهوم اين سخن آن است كه در چار چوبسخن از خداوند متعال بايد غايات را در نظر داشت نَه آغاز و مبدأ را. اينك مثال ديگرى مىآوريم. هنگامى كه انسانى را به خشمگين بودن موصوفمىكنيم، منظور ما آن است كه خون در قلب او جوشيد، اعصابش بهحركت در آمدو تشنج يافت و چشمش قرمز شد و رگهاى گردنش آشكار شد و حالتى استثنايىپيكر و روان او را در بر گرفت و آنگاه دستش را بالا بُرد و طرف مقابل را زد، يا درچهره او فرياد كشيد و يا كارى كرد كه حكايت از خشم او داشت. آنها مقدّمه بودند و اين نتيجه، ليكن سخن از خشم خداوندى از وجود و يا حتّىتصوّر وجود اين مقدّمات بىنياز است، زيرا خدا نَه خون، و نَه قلب و نَه رگ دارد. بنابراين مبادى و آغازها به انسان اختصاص دارند و نتيجه، به خدا. هنگامى كه آدمى مىخواهد به كارى بپردازد انديشه مىكند و نقشه مىكشدوتصميم مىگيرد، مثل اين كه در خيابان مىايستد و به اين سو و آن سو مىنگردواز وقت مطمئن مىشود و لحظهاى به فكر فرو مىرود، سپس دفترچه يادداشتشرا از نظر مىگذراند تا به مسائل برنامه ريزى خود اقدام نمايد و سر انجام به نقطهاوج تصميمگيرى خود مىرسد و به راه مىافتد. ليكن كليه اين نقاطِ آغازين در محاسبههاى خدايى راهى ندارد، زيرا او مطلقاً ازآنها بىنياز است، چرا كه او آنها را براى ديگران آفريده است. او مشيت مىكندومسأله به پايان مىرسد، ولى چگونگى مشيت خدا كدام است و چگونه آن راانجام مىدهد؟ اين دو پرسش از جمله پرسشهايى هستند كه پاسخ بدانها نه تنها تا كنون مجهولمانده، بلكه تا ابد همچنان ناشناخته باقى خواهد ماند، زيرا خداوند عزّوجلّ والاتراز آن است كه ديدگان آن را دريابند در حالى كه او ديدگان را در مىيابد. در حضوريكى از امامانعليه السلام آيه شريفه: )لَا تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصَارَ ( تلاوت شدوامام فرمود: مقصود ديده دلهاست كه اوهام مىباشند(306). زيرا آدمى نمىتواند خدارا توهم كند و آنچه را او توهّم كرده مخلوقى است كه به خود او باز مىگردد. آنچهانسان بتواند آن را توهم كند خدا نيست و در دعا آمده است: "بار خدايا! بلند پروازى آرزوها نقش بر آب شده است، مگر در درگاه تووهمّتهاى منزوى از كار بازماندند، مگر براى رسيدن به تو و آيين انديشهها اوجمىگيرند، مگر در نزد تو.(307)"، پس عملكرد آدمى اوج مىگيرد ليكن از رسيدن بهپروردگار جهانيان ناتوان است.
|
|