حقيقت وجود
ناگزير بايد براى شناخت حقيقت وجود با بيان پارهاى از حقايق،راه را هموار سازيم: الف - ما نسبت به معانى الفاظى كه آنها را به كار مىگيريم آگاهىنداريم، مگر از طريق دلالتهاى خاصّى كه كاربرد آن در ابتداىشنيدن كلمه را در برگرفته است. هنگامى كه ما كودك بوديم لفظ آبرا مىشنيديم و مىديديم كه به مادّهاى مايع اشاره مىشود، لذادريافتيم كه اين لفظ براى اين ماده خاص تخصيص داده شده استوبا كثرت استعمال، مفهوم اين ماده تطوّر و گسترش يافت تا آن كههمه چيزهائى را كه داراى چنين خصوصيّاتى بودند در برگرفت.بنابراين الفاظ با مفاهيم جزئى به ما القاء شده است، مفاهيمى كهالفاظ در آغاز در محدوده آنها به كار رفته است و از طريق اين مفاهيمجزئى، انديشه بشرى برخى از ابعاد كلى را دريافت مىكند. مشكلانديشه بشرى در شناخت حقايق مطلقه در همين جا نهفته است،زيرا پرواز به آن سوى محدودههاى خاصّى كه الفاظ، آنها را احاطهكرده است امرى دشوار مىباشد، الفاظى كه تنها پل براى رسيدن بهمعانى مطلق به شمار مىآيد. بههمين سببيك پژوهشگر فلسفى بايدخود را از چهارچوبهاى الفاظ جزئى رهائى بخشد و از طريق لفظراهى براى درك معانى بيابد كه هرگز نمىتوان آنرا با لفظ بيان داشت. بنابراين ما هنگامى كه لفظ "وجود" را به كار مىبريم نبايد بهحروف اين كلمه مقيّد باشيم و جنبه جزئى آن را در نظر بگيريم، بلكهبايد به افقهاى دور پر كشيم تا حقيقت مطلق را تصوّر كنيم. ب - لفظ "عدم" از اضافاتى است كه تنها به نسبت چيز ديگرىفهميده مىشود دقيقاً مثل كلمات "اكبر"، "اصغر"، "فوق"،"تحت" و نظاير آن، بنابراين كسى كه كلمه "عدم" را مىشنود بايداين پرسش را مطرح كند كه مقصود از "عدم" چه چيز است؟ زيراعدم خانه با عدم باغ تفاوت دارد و گاهى عدم خانه با وجود باغ دريك جا جمع مىشوند. بر اين اساس هنگامى كه مىگوييم "عدموجود" مفهوم عدم مطلق را در بر ندارد، بلكه تنها عدمى معيّن رامىرساند. ج - انسجام حقايق با يكديگر و انسجام نفس با اين حقايق همراه بااطمينان و آرامش يكى از ملاكهاى ثابتى است كه انسان به وسيله آنحقيقت اشياء را كشف مىكند. براى مثال هنگامى كه "نيوتن" در نظريات فلكى ترديد يافتووجود مشكلات علمى بسيارى را در نظريه بطليموسى مشاهده كردكه بر اساس گردش خورشيد استوار بود عدم انسجام حقايق با ايناصل را دريافت و لذا نظريه "گردش زمين" را وضع كرد و مشاهدهكرد كه مشكلات علمى بر اساس آن حلّ شدند و انسجام كامل مياناين نظريه و ساير حقايق حاصل شد و بىثمر بودن نظريه بطليموسىودرستى نظريه نيوتن به اثبات رسيد. بشر بسيارى از حقايق را زمانى كشف مىكند كه در آنها ترديد روامىدارد، زيرا ميان اين حقيقت و ساير حقايقى كه فرد از پيش بدانآگاهى داشته انسجامى نبوده است و به محض آن كه به تعارض ميانآن دو پى مىبرد عدم صحّت يكى از آن دو را نتيجه مىگيرد. پس از ذكر اين نكات بايد حقيقت مهمّى را درك كنيم و آن اين كه"وجود" چيزى است و "موجود" چيز ديگر، "موجود" آن چيزىاست كه مىبينيم و لمس مىكنيم همچون قلم و دفتر كه در دو موجودهستند، امّا "وجود" آن "حقيقتى" است كه قلم و دفتر را موجودمىسازد و حقيقت مشترك ميان آن دوست است. اگر اصل در اشياء "ماهيّت و حدود" آنها باشد و اشياء وجودنداشتهاند و سپس هستى يافتهاند بايد "وجود" را حقيقتى وراىحقايق موجودات بدانيم، پس سرچشمه "موجودات"، "وجود"فياضى است كه در تحقّق و ظهور به آنها استمرار مىبخشد. حال به بحث پيرامون دلايلى مىپردازيم كه ما را به طبيعت وجودهدايت مىكنند و بايد بدانيم تنها وسيلهاى كه ما را به اين مقصودمىرساند به كارانداختن "عقل" است و هدف از ذكر اين دلايل تنهابه حركت واداشتن "عقل" است و بس. 1 - درهم آميختگى عدم و وجود هر موجودى به گواهى محدود بودنش به عدم، وجود بر آنعارض شده است و از اتم گرفته تا كهكشانهاى بزرگ، عدم جزئى ازموجودات را تشكيل مىدهد، براى مثال يكاتم تنها 1/1000,000هستى دارد و بقيّه آن عدم مىباشد و اگر حجم كهكشانهايى را كه ازمحدوده خيال خارج است جداى از عدم بتوانيم تصوّر كنيم تنهامعادل چند ده برابر خورشيد خواهند شد. اين درهم آميختگى ما را به طبيعت اشيائى هدايت مىكند كه آنهارا وجود نمىيابيم بلكه وجود، چيزى است و موجود، چيز ديگر. و چهبسا اگر علم ما پيشرفت كند به اين حقيقت پى ببريم كهوجود موجودات تنها مرتبهاى از خود وجود است. 2 - ارتباط ميان عدم و وجود آيا عالم حادث است؟ آرى، زيرا تحوّل مىپذيرد و قوانين علمىثابت كردهاند كه عمر هستى محدود است و اين كه ممكن نيستحرارت جهان از صفر به يك درجه بالاى صفر برسد بلكه مسأله كاملاًبر عكس است و عالم از انرژى به سوى عدم انرژى پيش مىرود تاهمه انرژيهاى جهان به پايان رسد. به علاوه آن كه حدود جهان دليلآن است كه ذاتش موجود نبوده است و آيا ممكن است ذات چيزىبراساس وجود باشد و در لحظهاى از زمان معدوم باشد؟ آيا اينتناقضى آشكار نيست؟ تنها تفسير از "وجود" عالم هستى پس از عدم در اين قول نهفتهاست كه "ذات" از "عدم به وجود" منقلب نمىگردد جز بواسطهاعطاء "نور وجود" از منبع هستى كه جريانى مستمر است بگونهاىكه لحظهاى اين "عطا متوقّف" گردد "موجودات" دوباره به "عدم"باز مىگردند. اين تفسير ما را به تفاوت عميق ميان "وجود" به عنوان يك"حقيقت ثابت با ذاتى" آشكار و "موجود" به عنوان "پرتوىمتحوّل" كه وجودش بسته به ديگرى است راهنمايى مىكند. در قرآن كريم آيات بسيارى وجود دارد كه نام خداوند را تسبيحكرده چنانچه سورههاى قرآن با اسم عظيم پروردگار آغاز مىگردد.هنگامى كه پيرامون معناى "اسم" در لغت به كند و كاو مىپردازيم آنرا به معناى علامت و راهنماى يك چيز مىيابيم و هنگامى كه به قرآنباز مىگرديم مشاهده مىكنيم كه اين "اسم" سبب خلق پديدهها اعمّاز زمين و آسمان است و در آيهاى از قرآن مىخوانيم كه: )...بِسْمِ اللَّهِ مَجْريها وَمُرْسَاهَا...(52)) "... كه به نام خدا به راه افتد وبه نام خدا بايستد..." تدبّر در مجموع اين آيات ما را به اين حقيقت مىرساند كه "اسم"مقدّس خدا همان "نورى" است كه خداوند با آن آسمانها و زمينها راآفريده و همان چيزى است كه ما آن را "وجود" ناميديم بدون آن كهبتوانيم محدودش كنيم اين به دليل گستردگى و شدّت حقّانيّتش استكه مانع از احاطه ما بدان مىباشد. "اسم" همان "نور خداوندى" است كه زمين با آن نورانىشده است خداوند مىفرمايد: )... وَأَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا(53)) ".. و زمين به نور پروردگارش روشن شود..." و آن همان "نور الهى" است كه قرآن آن را به چراغدانى تشبيه كردهاست كه در آن چراغى باشد و آن چراغ درون آبگينهاى و آن آبگينه بهستارهاى درخشنده ماند: )اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِيزُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُبَارَكَةٍ...(54)). "خدا نور آسمانها و زمين است، مثل نور او چون چراغدانى است كه در آنچراغى باشد، آن چراغ درون آبگينهاى و آن آبگينه چون ستارهاى درخشنده ازروغن درخت پر بركت مىسوزد..." و نيز همان عرشى(55) كه خداوند بر آن جاى گرفت: )الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى (56)). "خداى رحمان بر عرش استيلا دارد.". و نيز فرموده است: )اللَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ (57)). "خدا يكتا كه هيچ خدايى جز او نيست، پروردگار عرش عظيم"،چنانچه جوهره اسماءحسناى خداست كه خود در كتابشمىفرمايد: )...وَلَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلَى فِي السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ(58)). "... واو راست صفت برترى در آسمانها وزمين واوست پيروزمند و حكيم". )اللَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنَى (59)) "اللَّه، آن كه هيچ خدايى جز او نيست نامهاى خوب از آن اوست"،و همان اسمى است هنگامى كه بندگان خدا را بخوانند اجابتمىفرمايد.(60) يادآورى حقيقت "اسم" از سوى قرآن كريم كه بدون افزايش دادنتلاش عقل در درك ويژگيها و نشانههاى آن ميسّر نيست در اين آياتمنحصر نمىباشد، زيرا در بيشتر آيات قرآن يا صريحاً بدان توجّه دادهشده يا از بطن آيات قرآنى درك مىشود. هر آيه قرآنى اين حقيقت را در بردارد كه: خلقت پيوسته نيازمندخالقى است كه آسمانها و زمين را در يد قدرت خود دارد تا از همفرونپاشند: )...وَلَئِن زَالَتَا إِنْ أَمْسَكَهُمَا مِنْ أَحَدٍ مِن بَعْدِهِ...( خداوندمىفرمايد: )إِنَّ اللَّهَ يُمْسِكُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ أَن تَزُولَا وَلَئِن زَالَتَا إِنْأَمْسَكَهُمَا مِنْ أَحَدٍ مِن بَعْدِهِ إِنَّهُ كَانَ حَلِيماً غَفُوراً(61)) "خدا آسمانها و زمين رانگه مىدارد تا زوال نيابند و اگر به زوال گرايند هيچ يك از شما -جز او-نمىتواند آنها را نگه دارد، هر آينه خدا بردبار و آمرزنده است." خداوند سبحان وراى هر علم و عملى است و اگر استمرار نياز بهاو نباشد ديگر همه چيز به او نيازمند نخواهد بود و هر كارى مستقيماًبه قدرتش نسبت داده نمىشد. آرى نور خدا همان چيزى است كههستى را از فروپاشى نگه داشته و هم اوست كه با فيوضات پى درپىخود و با آفرينشهاى مستمر خويش به هستى وجود مىبخشد. حالبه قرآن كريم گوش فرا دهيم: )إِنَّ اللَّهَ فَالِقُ الْحَبِّ وَالنَّوَى يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَمُخْرِجُ الْمَيِّتِ مِنَ الْحَيِذلِكُمُ اللَّهُ فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ * فَالِقُ الْإِصْبَاحِ وَجَعَلَ اللَّيْلَ سَكَناً وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَحُسْبَاناً ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ (62)) "خداست كه دانه و هسته را مىشكافدوزنده را از مرده بيرون مىآورد و مرده را از زنده بيرون مىآورد، اين استخداى يكتا پس از كجا باز مىگردانندتان؟ شكوفنده صبحگاهان است و شبرا براى آرامش قرار داد و خورشيد و ماه را براى حساب كردن اوقات. ايناست تقدير خداى پيروزمند دانا"، )وَهُوَ الَّذِي أَنزَلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً فَأَخْرَجْنَابِهِ نَبَاتَ كُلِّ شَيْءٍ فَأَخْرَجْنَا مِنْهُ خَضِراً نُخْرِجُ مِنْهُ حَبّاً مُتَرَاكِباً وَمِنَ النَّخْلِ مِنطَلْعِهَا قِنْوَانٌ دَانِيَةٌ وَجَنَّاتٍ مِن أَعْنَابٍ وَالزَّيْتُونَ وَالرُّمَانَ مُشْتَبِهاً وَغَيْرَ مُتَشَابِهٍانْظُرُوا إِلَى ثَمَرِهِ إِذَا أَثْمَرَ وَيَنْعِهِ إِنَّ فِي ذلِكُمْ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (63)) "اوست خدايى كه آسمان باران فرستاد و بدان باران هرگونه نباتى را رويانيديمو از آن نبات ساقهاى سبز و از آن دانه هايى بر يكديگر چيده و نيز از جوانههاىنخل خوشه هايى سر فروهشته پديد آورديم و نيز بستانهايى از تاكها و زيتونوانار، همانند و ناهمانند. به ميوههايش آن گاه كه پديد مىآيند و آن گاه كهمىرسند بنگريد كه در آنها عبرتهاست براى آنان كه ايمان مىآورند." و اين چنين تمامى قرآن اين اسم عظيم را يادآورى مىكند،"اسمى" كه اگر فرد بدان "آگاهى" يابد به گمراهى "متصوّفانى"پىمىبرد كه حقيقت وجود را درك نكردهاند. آن "نور مقدّسى"است از جانب خدا كه خلقت پديدهها را بدان مىبخشد و آن را ازفروپاشى حفظ مىكند و آن به دست خداوند سبحان است.
|
|