بينش اسلام پيرامون خلقت
با شناخت حقيقت وجود به بينش اسلام در خلقت پى مىبريم،كه خلقت چيزى نيست جز ايجاد پى درپى پديدهها. پس هستى با نور "وجود" موجود است و نور وجود نيز قائم به"خداوند" متعال است، پس خداوند سبحان قيومى قائم به "ذاتخود" است كه همه چيز بدو وابسته است. در اين جا لازم است بهحرف "باء" در عباراتى نظير "الوجود قائم باللَّه" و "هو القيّوم القائمبذاته" و "الذي تقوم الأشياء به" توجّه كنيم. اين حروف دلالتىعميق بر طبيعت ارتباط ميان خالق و مخلوق دارد، زيرا بر "تأثير بلاتأثّر" دلالت دارد. خداوند، آسمانها را با قدرت خود حفظ مىكند و اگر چنين چيزىاز سوى او غير ممكن مىشد به حركت، دگرگونى، نقصان و در نتيجهبه خستگى و فرسودگى نيازمند بود در حالى كه خداوند سبحان بهسبب فعاليّت شديد و فراگيرى قيموميتش پديدهها را بدون آن كهنقصى در آن راه يابد يا به تحوّلى نياز داشته باشد مىآفريند. خدا )چنانچه فلسفههاى جاهلى مىپندارد( براى آن كه از وجودخود وجودى بيافريند نيازمند آن نيست تا بخشى از اين وجود را به آنموجود ببخشد، بلكه يك نگاه از سوى او كافى است كه همه تاريكيهابه نور مبدّل شود، پس طبيعت خلقت خداوند سبحان از محدودهاين دو حدّ خارج نيست: 1 - فعل و فاعليت و تأثير گذاردن و هستى بخشيدن. 2 - عدم انفعال و مفعوليّت و تحت تأثير قرار گرفتن و هستى يافتن. بر انديشه بشرى كه با تماس با مخلوقات خو گرفته دشوار استخلقت نخستين را تصوّر كند زيرا انديشه او از محدوده تأثير و تأثّرخارج نمىشود و به قدرى كه مؤثّر در پديدهاى اثر مىگذارد به همانميزان از آن متأثّر مىگردد، زيرا آن پدپده انرژى انسان را مىگيردوخستگى و فرسودگى بدو مىدهد در حالى كه خداوند كاملاً برعكس چنين چيزى است و از اثر پذيرى و تحوّل مبرّا است. از همين رو در حديث مىخوانيم كه حضرت علىعليه السلام از خطيبىكوفى كه درباره "توانايى" سخن مىگفت پرسيد: آيا با خدا مىتوانى يا بدون خدا؟ او گفت: نمىدانم چه بگويم.حضرت فرمود: هريك از اين دو را كه مىگفتى گردنت را مىزدم.خطيب گفت: يا اميرالمؤمنين چه بگويم؟ حضرت فرمود: بگو بهوسيله خدا مىتوانم. پس خدا داخل در انسان نيست تا مخلوقات دررديف او و شريك مقام كبريائيش باشند و از سوى ديگر بدور ازمخلوقات هم نيست تا مخلوقات از او بىنياز باشند و بدون او توانايىداشته باشند، بلكه بدون تأثّر از ايشان بر آنها تأثير مىنهد. آيات و تفاسير )إِنَّمَا قَوْلُنَا لِشَيْءٍ إِذَا أَرَدْنَاهُ أَن نَّقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ (64)). "فرمان ما به هر چيزى كه ارادهاش را بكنيم اين است كه مىگوييم: موجودشو، و موجود مىشود." "قول" در اين جا كنايه از مشيّت الهى به هنگام آفرينش پديدهاىاست و هيچ نيازى به حركت يا عملى ندارد، بلكه آن را ابداع مىكند. )وَأَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا...(65)). ".. و زمين به نور پروردگارش روشن شد..." "نور" در اين جا تعبير ظريفى از همان انرژى است )اگر تعبير،درست باشد(، انرژى اى كه پديدهها را موجود مىسازد و در اختيارخداست. )إِنَّ اللَّهَ يُمْسِكُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ أَن تَزُولَا وَلَئِن زَالَتَا إِنْ أَمْسَكَهُمَا مِنْأَحَدٍ مِن بَعْدِهِ إِنَّهُ كَانَ حَلِيماً غَفُوراً (66)). "خدا آسمانها و زمين را نگه مىدارد تا زوال نيابند و اگر به زوال گرايندهيچيك از شما -جز او- نمىتواند آنها را نگه دارد، هر آينه خدا بردباروآمرزنده است." اين امر كه پيوسته وجود مىبخشد "عرش" ناميده مىشود -درزبان قرآن كريم-، در قرآن آمده است كه: )الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى (67)). "خداى رحمان بر عرش استيلا دارد." )اللَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ(68)). "خدا يكتا كه هيچ خدايى جز او نيست، پروردگار عرش عظيم."
|
|