مورد: اول | قبلى | بعدى | آخر | فهرست عناوين | ليست كتابها
راه شناخت عقل‏
نخستين يادآورى قرآن و علوم قرآنى به ما آن است كه شناخت‏عقل با هر پديده ديگرى تفاوت دارد و تنها راه شناخت آن به حركت‏واداشتن بسيار آن است تا نسبت به خود آگاهى يابد و مكنونات ذاتش‏را با ذات خود دريابد.
اين حقيقت به دو جهت دشوار به نظر مى‏رسد:
1 - انسان عادت كرده است كه پديده‏ها را با عواملى خارج از آن‏بشناسد، همچون شناخت رنگ با چشم و شناخت چشم با احساس‏و شناخت احساس با عقل ولى شناخت يك پديده با خود آن پديده‏از امورى است كه بشر با آن خو نگرفته و بر او دشوار است.
2 - همه ارشادات فلسفى بشر شناخت عقل را با شناخت‏پديده‏هاى ديگر قياس مى‏كند و مى‏كوشد با كمك عوامل خارجى‏بدان دست يابد و لذا كسانى كه با فلسفه بشرى آشنا مى‏باشند و يا ازرهنمودهاى آن بهره‏اى دارند قرآن را در مقايسه با اين نظريات، جديدو آن را اساساً با رسوبات فكرى فلسفه بشرى مباين مى‏بينند.
و لذا بر ماست اين حقيقت را با ذكر چند نكته بيان داريم:
الف - حقيقت عقل را هر گونه كه تصوّر كنيم به هر حال چيزى‏جزء واقعيت كشف حقايق هستى نخواهد بود و بدون ترديد حقايق‏هستى به صورت ارگانيك پرده از هويت خود بر نمى‏دارند، بلكه بايدبا ابزارى آن را كشف كرد كه آن را "عقل" مى‏ناميم و هرگاه به عقل‏مراجعه كنيم با حقيقتى روشن روبرو مى‏شويم و آن اين كه حقايقى كه‏نمى‏توانند پرده از هويت خود بردارند امور ديگر را نيز نمى‏توانندبراى ما آشكار سازند. آسانترين مثال براى توضيح اين نكته چشم‏است كه پديده‏ها را براى ما مكشوف مى‏دارد و اگرچه طبيعت اشياءقبل از آن كه چشمى در كار باشد وجود داشته است ولى ديدن‏وكشف آن كار چشم است -نه كار خود طبيعت اشياء- و هرگاه‏بخواهيم خود چشم را ببينيم در مى‏يابيم پديده هايى كه نمى‏توانندبدون چشم -مثلاً در حالت بسته بودن چشم- خود را به ما بنمايانندهرگز قادر نخواهند بود چشم را به ما نشان دهند. به تعبير ديگركاشف از اشياء يا جهل است يا عقل و كاشف از عقل يا خود عقل‏است يا جهل و بدون ترديد ما عقل‏را به عنوان كاشف پديده‏ها وخودآن برمى‏گزينيم.
براى روشن شدن اين سخن مثالى مى‏زنيم: نور تاريكيها را روشن‏مى‏سازد و در همان وقت خود را نيز مى‏نماياند، زيرا هيچ‏گاه تاريكى‏نمى‏تواند پرده از نور بردارد، و به ديگر سخن آيا نورى كه پديده‏ها راكشف مى‏كند نمى‏تواند پرده از وجود خود بردارد؟ و آيا ممكن است‏عقل، هر پديده‏اى را كشف كند و سپس خود ناشناخته باقى بماند؟
ب - بنابراين چشم چگونه مى‏تواند خود را ببيند؟ پاسخ آن روشن‏است. به اشياء بنگريد اگر آنها را بوضوح مى‏بينيد چشم شما سالم‏واگر آنها را تيره و تار مى‏بينيد چشم شما معيوب است. اگر خواهان‏شناخت عقل هستيد نيز به همين صورت عمل كنيد، در علوم و درحقايقى كه با عقلتان كشف كرده‏ايد نظر كنيد و از خلال آن درارزشگذارى عقلتان بكوشيد )يا به عبارت بهتر عقلتان در تحليل‏ذات خود بكوشد(.
براى كشف "عقل" ناگزير براى انجام اين دو كار هستيم: كشف‏حقايق و عبور از خلال آن به واقعيّت عامل كشف كننده، دقيقاًهمچون زمانى كه به اشيائى مى‏نگريم كه در روشنايى قرار دارند ولى‏نه به قصد كشف اين اشياء، بلكه براى راه يافتن به نورى كه آنها را درروشنايى خود قرار داده است.
عبور از مكشوف به كاشف همچون عبور از آيات الهى براى‏شناخت خداست )به همان ترتيبى كه بتفصيل بيان شد(.
ج - با تكرار اين كار بينش عقل نسبت به خود و آگاهى آن ازمكنوناتش و نيز اعتماد نسبت به توانايى‏هايش افزايش مى‏يابدوخواهد توانست حقايق جديد را كشف كند.
اين پديده )افزايش عقل با به كار واداشتن فراوان آن( پديده‏اى‏است كه فلسفه‏هاى بشرى از تفسير آن عاجزند. "ارسطو" مى‏گويد:"معلومات پرده از مجهولات جديد بر مى‏دارد در حالى كه -اگر دقّت‏كنيم- خواهيم ديد كه امكان ندارد معلومات، كه تا چندى پيش خودمجهول بودند و نياز به كاشف داشتند، پرده از روى مجهولات -حتّى‏اگر ممكن هم باشد- بردارند."
و واقعيّت آن است كه معلومات، توانايى عقل را در كشف حقايق‏جديد افزايش مى‏دهد، پس "عقل" است كه همه چيز را "كشف"مى‏كند نه معلومات، بلكه معلومات تنها توانايى آن را افزايش‏مى‏دهد. برخى از فلاسفه مى‏گويند: خود آگاهى شرط ديگر آگاهى‏است و علم از جمع من و غير من آغاز مى‏شود پس مراحل علم بدين‏گونه است: من منهاى غير من و من به اضافه غير من.
ولى ناميدن عقلى كه پديده‏ها را كشف مى‏كند به "من" چنانچه‏خواهد آمد صحيح نيست، زيرا عقل با نفس تفاوت دارد، آرى! عقل‏پديده‏ها را كشف نمى‏كند مگر پس از آگاهى به خود و اعتماد به آن‏وسپس هنگامى كه پديده‏ها را كشف كرد از خلال آن خود را كشف‏مى‏كند.
"هگل" مى‏گويد: شناخت انسان از نقطه ديالكتيك يا جدلى آغازمى‏شود كه بعضى از ناقدان وى آن را شكافته شدن فكر به وسيله خودفكر ناميده‏اند و شايد مقصود او آن است كه كشف امور خارجى تنهاوسيله‏اى براى افزايش به كار انداختن عقل است.
و اين چنين فلسفه‏هاى مختلف از تفسير پديده تأثير و تأثّر متقابل‏ميان شناخت و عقل ناتوان مانده‏اند و حال آن كه تفسير صحيح آن‏بدين گونه است: عقل هرگاه به امور خارجى آگاهى يابد نسبت به‏خود نيز آگاهى مى‏يابد.
د - از همين رو شيوه شناخت "پديده‏ها" شناخت "عقل" است‏كه به مفهوم افزايش آن نيز هست راه شناخت عقل عبور از شناختهاى‏بديهى است به سوى عقل و پس از تقويت عقل است كه به حقايق‏پيچيده روى مى‏آوريم تا آنها را مكشوف سازيم و به همين ترتيب تا آن‏كه عقل به صورتى روشن براى خود نمايان گردد.
شايد برخى اين سؤال را مطرح كنند كه اين نگرش "عبورى"چگونه صورت مى‏پذيرد؟ پاسخ آن است كه تفاوت بسيار است ميان‏آن كه به "آينه" به عنوان "كالايى" براى خريدارى بنگرى يا آن كه به‏عنوان "منعكس" كننده چهره‏اى كه در آن نقش مى‏بندد نيز بدان‏توجّه كنى، نگاه اوّل صرفاً متوجّه "خود آينه" است و در حالى كه‏نگاه دوّم نگاهى "عبورى" است براى ديدن صورت منعكس شده درآن و شايد انسان در اين حالت جز چشم كه مى‏بيند و صورتى كه ديده‏مى‏شود موقّتاً وجود آينه را فراموش كند.
نگاه انسان نيز به معلومات خود به عنوان مسائلى موجود با نگاه‏او به اين اطلاعات به عنوان مسائلى كه عقل مكشوف ساخته تفاوت‏دارد، مسائلى كه در آغاز پيچيده بوده و پس از آن كه در ابهامى ازظلمات قرار داشته به نور علم منوّر گشته و پس از آن كه در يك رديف‏درهم آميخته بوده با صفات آسمانى متمايز شده است، مثلاً خير كه‏هيچ عاقلى در حسن آن ترديد روا نمى‏دارد براى فرد خشمگين‏وعصبانى با شر يكسان است، امّا پس از آن كه به حال عادى‏بازگشت، شر را از خير جدا مى‏سازد.
امرى كه به وسيله آن دو حالت "خشم و هشيارى" از يكديگر جدامى‏شوند همان چيزى است كه ما آن را "عقل" مى‏ناميم و همان‏عاملى است كه هرگاه فرد از نشانه‏هاى آن بدان راه مى‏يابد موجب‏بيدارى آن مى‏گردد. امتناع جمع نقيضين كه انسان پس از رسيدن به‏سن بلوغ آن را در مى‏يابد -و حال آن كه قبلاً آن را نمى‏دانسته- خوددليل وجود عقل در فرد است كه وسيله‏اى براى شناخت خود عقل‏نيز هست.
3 - اين شيوه جديد در شناخت "عقل" تنها به ثبوت عقل‏اختصاص ندارد، بلكه اگر دقيقاً تعقيب شود "صفات" عقل‏و"عوامل" كاهش و افزايش آن و راههاى رسيدن آن به حقايق را نيزروشن مى‏سازد.
نخستين چيزى كه در صفات روحى، پيرامون عقل مكشوف‏مى‏گردد عبارت است از: پيوند استوار آن با "خواست بشرى"،خواستى كه يا از عقل پرتو مى‏گيرد يا نمى‏گيرد زيرا عقل نيز همچون‏هر نعمت ديگرى كه به انسان عطا شده است على‏رغم آن كه دراختيار انسان و پاسخگوى نيازهاى اوست ولى خود را به آدمى‏تحميل مى‏كند و تسليم و رام اوست، ما مى‏توانيم از عقل خود نوربگيريم و بينديشيم و مى‏توانيم آن را به كنارى بنهيم و هرگز انديشه‏نكنيم. اگر بخواهيم اين حقيقت را درك كنيم كه هم اكنون روز است‏مى‏توانيم با توجّه به عقل به اين حقيقت دست يابيم، امّا اگر خواهان‏چنين چيزى نباشيم مى‏توانيم به امور ديگرى توجّه كنيم.
اين ويژگى ما را به اهمّيت تمركز در شناخت مى‏رساند، زيراتمركز يعنى توجّه كامل به حقيقتى از حقايق با به كار گرفتن تمامى‏عقل پيرامون آن، چنانچه آشفتگى كه جز ضعف اراده و بى‏ثباتى آن‏نيست موجب ضعف عقلى مى‏گردد، زيرا فاقد تمركز است.
حالتهاى فرو پاشيدگى "عصبى" كه گاهى به سبب "خشم"شديد يا "شهوت" فراوان يا "حزن" عميق بر آدمى عارض مى‏شودعوامل ديگرى هستند كه اراده را تضعيف و در راه از ميان رفتن عقل‏تأثير مى‏نهند.
4 - اگر بپذيريم كه اراده ضرورتى عقلى است به گونه‏اى كه محال‏است بشر بدون برگزيدن هدايت، راه به مقصد برد و بدون آن كه‏خواهان شناخت باشد بدان راه يابد در آن صورت زمينه تعليم باتربيت و عرفان با ايمان و علم با عمل در ارتباط خواهد بود.
بنابراين مادامى كه تربيت، همان قدرت خويشتن دارى بر اساس‏اراده آزاد است و مادامى كه "ايمان و عمل" دو گونه از تربيت اند پس"عقل" نيز از "تربيت" متأثّر مى‏شود، زيرا عقل تحت تأثير اراده قراردارد.
مشكلى كه گمراهان از آن در رنج هستند عقده‏اى روانى است‏برخاسته از نداشتن اراده‏اى كه آنها را از رسوبات و بيمها رهايى بخشدو ايشان را به تفكّرى منطقى وادارد. نخستين چيزى كه در اين افرادبايد بدان پرداخت همين اراده سست و ناتوان آنها است تا بدين‏ترتيب از فشارهاى خارجى كه انديشه‏هاى خاصّى را بديشان تحميل‏مى‏كند رهايى پيدا كنند و تنها با نور عقلى هدايت يابند كه آنها را به راه‏حقّ مى‏رساند.
قرآن عقده روحى را كه ميان فرد و حقيقت حائل مى‏شود "هوا"مى‏نامد ودر حالى كه آن را محكوم مى‏كند مى‏فرمايد:
)فَإِن لَّمْ يَسْتَجِيبُوا لَكَ فَاعْلَمْ أَنَّمَا يَتَّبِعُونَ أَهْوَاءَهُمْ وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ‏هَوَاهُ بِغَيْرِ هُدىً مِنَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ(81)).
"پس اگر اجابتت نكردند بدان كه از پى هواى نفس خويش مى‏روندو كيست گمراهتر از آن كس كه بى آن كه راهنمايى از خدا خواهد از پى هواى‏نفس خويش رود؟ زيرا خدا مردم ستمكار را هدايت نمى‏كند".
)وَمِنْهُم مَن يَسْتَمِعُ إِلَيْكَ حَتَّى‏ إِذَا خَرَجُوا مِنْ عِندِكَ قَالُوا لِلَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ‏مَاذَا قَالَ آنِفاً أُولئِكَ الَّذِينَ طَبَعَ اللَّهُ عَلَى‏ قُلُوبِهِمْ وَاتَّبَعُوا أَهْوَاءَهُمْ(82)).
"بعضى به تو گوش مى‏دهند تا آن گاه كه از نزد تو بيرون روند از دانشمندان‏مى‏پرسند: اين چه سخنانى بود كه مى‏گفت؟ خدا بر دلهايشان مهر نهاده است‏واز پى هواهاى خود رفته‏اند."
در آيه نخست قرآن تنها دليل پذيرفته نشدن دعوت پيامبرصلى الله عليه وآله ازسوى كفّار را آن مى‏داند كه ايشان از هواهاى خود پيروى مى‏كنندوهمين عُقده "هوا" است كه تنها مانع ميان آنها و ايمان است و آنهاهمچون ستمگرانى بر خويشتن هستند كه‏از هدايت محروم‏اند وبدين‏ترتيب در مى‏يابيم كه "اراده بشر" در عملكرد او دخالت دارد، زيراستم، يك عمل است و عمل با خواست آزادانه در ارتباط مى‏باشد.
آيه دوم پيروى منافقين‏از هواهاى خودرا موجب ناتوانى درك آن‏هااز فهم سخنان پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله مى‏داند كه خداوند آن را نهادن مهر بردلها "طبع على القلوب" و بسته شدن كامل آن بر اثر هوا ناميده‏است.
در آيات بسيارى پيروى از پدران يا محيط اجتماعى يا شرايطاقتصادى را دليل قوى در گمراهى انسان مى‏يابيم ولى تمامى اين‏اسباب و دلايل‏ارادى هستند كه تابع "خواست" خود انسان مى‏باشندو قرآن پيوسته او را دعوت مى‏كند كه خود را از فشارهاى اين عوامل‏متضادّ به منظور دستيابى به شناخت صحيح رهايى بخشد.
5 - آيا كسى كه خواهان رسيدن به حق نيست از عقل بهره‏مى‏جويد؟ هرگز، در همين جاست كه پيوند استوار ميان عقل‏وپيروى از حقّ را كشف مى‏كنيم. عقل به حقّ فرا مى‏خواند و دوست‏داشتن حقّ و اراده پيروى از آن، فرد را به سوى عقل مى‏خواند و ازهمين جا ضرورت تسليم در برابر حق و استكبار نورزيدن در برابر آن‏ظهور مى‏كند و به ميزان تسليم در برابر حق و پيروى از راههاى آن‏نيروى عقل در انسان پيوند مى‏يابد و هرچه آدمى از پيش داوريهاى‏خود فاصله بيشترى بگيرد و نسبت به شناخت تمامى حقيقت‏آمادگى بيشترى بيابد به واقعيّت نزديكتر مى‏شود و از عقل بيشترى‏برخوردار است.
تسليم در برابر حقّ با سه عامل در اتباط است:
الف - عامل روحى كه در دوست داشتن حق و گرايش نسبت به‏شناخت آن و دانستن اين نكته كه حق پايدار و سودمند است خلاصه‏مى‏شود زيرا بدون اين امور انسان در راه حق نمى‏كوشد.
ب - شكّ فرد در افكار خود و ترديد در اين نكته كه تنها او بر حقّ‏است زيرا بدون اين عامل انسان از داشتهاى خود دچار غرورى ژرف‏مى‏گردد و جستجوى حق را رها مى‏كند.
ج - اعتماد به توانايى خود در شناخت حق و در نتيجه اعتماد به‏عقل خويش. كسى كه از رسيدن به حق نااميد گردد در تقليد باقى‏مى‏ماند و ديگر مشوقى براى ادامه كند و كاو پيرامون حق نمى‏شود،ونيز احساس حقارت در برابر انديشه انسان نابغه آدمى را از پيگيرى‏پژوهشهايش ناتوان مى‏سازد، زيرا پيشاپيش چنين مى‏انديشد كه ازرسيدن بدانچه آن نابغه بدان دست يافته عاجز و درمانده است‏وهرچه خود را به زحمت اندازد باز هم به انديشه‏هايى دست خواهديافت كه بى‏ارزشتر از انديشه‏هايى است كه آن نابغه بدان دست يافته‏و نتيجه طبيعى آن تقليد از آن نابغه بدون تحمّل سختيهاى حاصل ازپژوهش و كند و كاو است.
6 - اگر شناخت عقل و ويژگيهاى آن با نگرش "عبورى" درحقايقى است كه براى ما مكشوف مى‏دارد و هرچه ويژگيهاى‏برجسته‏اى را شماره كنيم كه عقل ما را بدان رهنمون مى‏شود و هرچه‏حقايق علمى را كه به وسيله اين ويژگيها ما را به اين حقايق مى‏رساندبر شماريم به همين ميزان عقلمان در ما بيدارتر مى‏شود و اعتماد مابدان افزايش مى‏يابد و نسبت به زواياى پنهان آن آگاهى بيشترى‏مى‏يابيم، زيرا عقل ما را به سوى خود عقل رهنمون مى‏نمايد چنان‏كه آينه ما را به صورت رهنمون مى‏گردد.
از همين رو بيان حقيقت و مثالهايى كه عقل آن را مكشوف‏مى‏سازد و بدان فرا مى‏خواند از اهمّيت بسيارى در شناخت آن و درنتيجه شناخت اشياء به وسيله آن برخوردار است. احاديثى كه قرآن‏كريم را تفسير مى‏كنند پيوسته عقول را از طريق بيان اين حقايق بيدارمى‏سازند. در حديثى در بيان لشگريان عقل و لشگريان جهل چنين‏مى‏خوانيم:
"به عقل، خير داده شد و آن وزير عقل است و شر ضدّ آن قرارداده شد و آن وزير جهل است و به عقل، تصديق داده شد و ضدّ آن‏انكار است و اميد داده شد و ضدّ آن نااميدى است و عدالت داده شدو ضدّ آن ستم است و خشنودى داده شد و ضدّ آن خشم است وسپاس داده شد و ضدّ آن ناسپاسى است و دلگرمى داده شد و ضدّ آن‏دلسردى است و توكّل داده شد و ضدّ آن حرص است و مهربانى داده‏شد و ضدّ آن سنگدلى است و رحمت داده شد و ضدّ آن غضب‏است و علم داده شد و ضدّ آن جهل است و فهم داده شد و ضدّ آن‏حماقت است و پاكدامنى داده شد و ضدّ آن پرده درى است و زهدداده شد و ضدّ آن رغبت است و رفق داده شد و ضدّ آن شرم است‏وترس داده شد و ضدّ آن جرأت است و فروتنى داده شد و ضدّ آن كبراست و آرامش داده شد و ضدّ آن شتابزدگى است و خرد داده شدوضدّ آن بيخردى است و سكوت داده شد و ضدّ آن زياده گويى‏است و تسليم داده شد و ضدّ آن استكبار است و قبول داده شد و ضدّآن شكّ است و شكيبائى داده شد و ضدّ آن بى‏تابى است و گذشت‏داده شد و ضدّ آن انتقام است و توانگرى داده شد و ضدّ آن فقر است‏وتذكّر داده شد و ضدّ آن فراموشى است و حفظ داده شد و ضدّ آن‏نسيان‏است و عطوفت و مهربانى داده شد و ضدّ ان از هم بريدن است‏وقناعت داده شد و ضدّ آن حرص است ويارى رساندن داده شد وضد آن ترك يارى است و دوستى داده شد و ضدّ آن دشمنى است."
برخى از اين صفات با عقل منكشف مى‏گردد پس انسان بايد بدان‏بنگرد، نگرشى كه از خلال آن به حقيقت كاشف آن يعنى عقل پى‏برد.
با الهام از اين بندهاى شش‏گانه كه ذكر كرديم مى‏توانيم شيوه‏قرآنى در مباحث علمى را در امور زير خلاصه كنيم:
الف - پژوهشگر بايد با نظر عبورى و مستمر در حقايق بديهى كه‏عقل آن را كشف مى‏كند عقل خود را به حركت وا دارد و از خلال‏حقايق روشن است كه پرتوهاى عقل روشنگر را كاملاً مى‏بيند چنانچه‏انسان به آينه مى‏نگرد تا چشم بيناى خود را در آن بيند.
ب - پژوهشگر بايد خود را از فشارهاى خارجى و رسوبات كهنه‏رها سازد و براى پذيرش هر حقيقتى كه عقلش بدان حكم مى‏كندآماده گردد.
ج - پژوهشگر بايد حقّ را دوست بدارد و خود را تسليم آن كندودر امور مشكوك بى هيچ شائبه غرور ذاتى شك روا دارد و كاملاًمطمئن باشد كه بخوبى مى‏تواند حق را بشناسد.
د - و بالاخره بر پژوهشگر است كه بدون تأثّر از پراكندگيهاى ذهنى‏كه گاهى زاييده شهوت و زمانى ره‏آورد خشم است بر نقطه موردبحث تمركز يابد.


مورد: اول | قبلى | بعدى | آخر | فهرست عناوين | ليست كتابها