مورد:
اول |
قبلى |
بعدى
| آخر
| فهرست عناوين
| ليست كتابها
|
عقل، موهبتى الهى
1 - از ميان حقايقى كه با نگريستن به عقل از خلال نشانههاى آن دربرابر ما آشكار مىگردد يكى "حقيقت" موهبتى است كه در عقلنهفته است، موهبتى كه به وسيله آن در مىيابيم كه پرتو عقل در ماوجود نداشته و سپس به طور "ناگهانى" و بدون هيچ گونه "اكتسابىذاتى" بدان دست يافتهايم و گاهى بدون آن كه خود مايل باشيم آن رااز دست مىدهيم و هر چند مىكوشيم مسألهاى را در يادمان حفظكنيم ولى آن را فراموش مىكنيم و اگرچه مىخواهيم چند مسأله آسانبفهميم ولى آن را درك نمىكنيم، از همين جاست كه در مىيابيم عقلدر اختيار قدرتى جز ما قرار دارد كه همان "خداوند" تبارك و تعالىاست. اگر موهبت عقل از خود ما ناشى مىشد ديگر حتّى براى يكلحظه آن را از دست نمىداديم و آيا پديدهاى ذات خود را از دستمىدهد؟ و در اين صورت هرگز محدود نمىبود، زيرا محدوديتنوعى فقدان ذاتى است، چنانچه هرگاه آن را اراده مىكرديم ديگرنمىتوانست سركشى كند و آيا ذات مىتواند نسبت به ذات سركشىكند؟ اين همان دلايلى است كه با آن به ذاتى بودن عدم درخود رسيديمو در نتيجه دانستيم كه وجود چيزى جز نورى عارضى بر پديدههانيست و تنها موهبتى از جانب خداوند سبحان مىباشد. به اعتقاد منهمين ادلّه در اين جا به كار مىآيد تا بار ديگر ما را به اين حقيقتبرساند كه "عقل" نيز موهبتى الهى است و اگرچه ما قدرى توانايى برآن داريم ولى كاملاً در اختيار ما قرار ندارد، بلكه به نوعى خاصتحت سلطه اراده ماست. 2 - هنگامى كه بشر حقيقت "موهبت بودن" عقل را درنيافت، درراست و چپ تند روى مىكند، گروهى عقل را ناشى از ذات انسانمىدانند و قائل به نفسى جاهل و نفسى عاقل نيستند، بلكه عقلوعلم را از همان نفسى كه "روح علوى آن را مبرّا از هر گونه نقص"مىدانند، اين گروه معتقدند كه نفس بشرى به گونهاى ارگانيك تحوّلمىيابد تا آن كه كامل شده و ديگر نسبت به هيچ چيز جهل ندارد.گروهى نيز معتقدند كه نفس همه حقايق را مىدانسته، ولى آنها رإ؛ضضككفراموش كرده است و بعد از آن به خاطر مىآورد. گروهى نيز عقل راتنها عارضهاى در انسان مىدانند كه تنها ابزار پذيرش را در اختيار داردو علم نيز جز تجربه نيست و تجربه چيزى جز احساس نيست كهاحساس هم از امور مادى صرف است. گروه دومى نفسى را تصوّر نكردهاند كه ذخيرهاى درونى را دراختيار دارد كه از حيوان جدا مىگردد و به وسيله آن تمدّنهاى بزرگ رابرپا مىدارد. اين حسّ گرايان وجود ملاكهاى ثابتى را انكار مىكنند كهانسان، به دور از تجربه آن را در اختيار دارد و تجارب خود را با آنمىسنجد تا صحيح را از خطا باز شناسد. ودر ميان اين دو گروه تندرو موضع قرآن كريم را مىبينيم كهمىفرمايد: )وَوَجَدَكَ ضَالّاً فَهَدَى (83)). "آيا تو را گمگشته نيافت و هدايت كرد؟" )...فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَئِن لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ(84)). "...چون ماه فرو شد گفت: اگر پروردگار من مرا راه ننمايد، از گمراهانخواهم بود." )إِنَّكَ لاَ تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَلكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَن يَشَاءُ...(85)). "تو هر كس را كه بخواهى هدايت نمىكنى، خداست كه هر كه را بخواهدهدايت مىكند." وقتى هدايت كه عبارت است از رسيدن به بزرگترين و روشنترينحقايق هستى تنها به وسيله خدا تحقّق مىيابد ساير امور به طريقاولى چيزى جز نعمت خداوندى نيستند. 3 - چون عقل، يك موهبت است، لذا در كودكى وجود نداشتهوهنگامى كه انسان به سن بلوغ مىرسد دفعتاً در او برانگيختهمىشود. خداوند مىفرمايد: )...حَتَّى إِذَا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَبَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً قَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَنِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ (86)). "...و چون به چهل سالگى درآيد گويد: اى پروردگار من! به من بياموز تاشكر نعمتى كه بر من ارزانى داشته به جاى آرم..." و از همين جاست كه نورى درخشنده را احساس مىكند كه قلبشرا در بر مىگيرد تا او را به سوى "حكمت" و "علم" هدايت كند.حكمت خير و شر را براى او روشن مىسازد و او را با فضيلتورذيلت آشنا مىكند و او را به صلاح سعادت فرا مىخواند. حكمتهمان راهى است كه خداوند، انسان را به سوى آن هدايت كردهاست: )إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِراً وَإِمَّا كَفُوراً(87)) "راه را به او نشاندادهايم، يا سپاسگزار باشد يا ناسپاس"، و آن الهام فجور و تقواست بهانسان كه خداوند چنين بيان مىدارد: )وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا * فَأَلْهَمَهَافُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا * قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا * وَقَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا(88)). "و سوگند به نفس و آن كه نيكويش بيافريده، سپس بديها و پرهيزگاريهايش را به او الهام كرده كه هر كه در پاكى آن كوشيد رستگار شد و هر كه درپليدىاش فرو پوشيد نوميد گرديد". و بالاخره حكمت همان ارزش نهايى است كه در ارزشگذارىعملكرد ملّتها و حكومتها آن را به داورى مىخوانيم و در همه جادست كم از جنبه نظرى يكى است. صداقت و وفادارى و صراحت فضائلى هستند كه در هر زمانومكان حكمت عقل بدان دعوت مىكند و دروغ، فريب و عدمصراحت همگى صفاتى هستند كه هر كجا و هرگاه يافت شوندحكمت عقل از آن باز مىدارد. و از حكمت، "نفس لوّامه" ظهور مىكند كه انسان را به هنگامارتكاب گناه يا پس از آن نكوهش مىكند مانند آن كه فرد اعصابخودرا در برابر شهوتى شديد از دست بدهد و عمل زشتى را مرتكبگردد يا به هنگام خشم جنايتى را مرتكب شود و سپس به خود آيدواز بدكارى خود به نكوهشى روحى گرفتار آيد. نفس لوّامه در قرآننيز ذكر شده است: )لاَ أُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيَامَةِ * وَلاَ أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ(89)). "قسم مىخورم به روز قيامت و قسم مىخورم به نفس ملامتگر." "حكمت" همان عقل عملى است كه به عنوان حجّت در ميانمردم و حجّت در ميان خدا و مردم حضور دارد و همان رسول باطنىاست كه دينداران پس از انبيا آن را حكم قرار مىدهند، رسولى كهشريعتها با ظهور خود او را يادآورى مىكنند و ابعاد پنهان او را آشكارمىسازند. قرآن كريم به وسيله يادآورى، اين عقل را در انسان بيدار مىكند تاآن را در برابر خلافات، ملاك افكار و اعمالش گرداند. در اين حديث كه از امام موسى بن جعفرعليه السلام رسيده پژوهشىاست كافى پيرامون هدف و وسيلهاى كه قرآن در به حركت واداشتنعقل عملى و دعوت انسان بدان درپيش گرفته است: امام كاظم خطاب به يكى از اصحاب خود مىفرمايد: "اى هشام! خداوند به اهل عقل و فهم در كتاب خود بشارت دادهو فرموده است: )فَبَشِّرْ عِبَادِ * الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُأُولئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُولئِكَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبَابِ(90)). "بندگان مرا بشارت ده، آن كسانى كه به سخن گوش مىدهند و از بهترينآن پيروى مىكنند، ايشانند كسانى كه خدا هدايتشان كرده و اينان خردمندانند." اى هشام! خداوند تبارك و تعالى حجّت را با عقل بر مردم كاملكرده و پيامبران را با بيان يارى رسانده و با "اله" آنها را به ربوبيّت خودرهنمون شده است: )وَإِلهُكُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ لاَ إِلهَ إِلاَّ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ * إِنَفِي خَلْقِ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّيلِ وَالنَّهَارِ وَالْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِى فِيالْبَحْرِ بِمَا يَنْفَعُ النَّاسَ وَمَا أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِن مَاءٍ فَأَحْيَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَاوَبَثَّ فِيهَا مِن كُلِّ دَابَّةٍ وَتَصْرِيفِ الرِّيَاحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ وَالْأَرْضِلَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ(91)). "خداى شما خدايى است يكتا، خدايى جز او نيست بخشاينده و مهربان،در آفرينش آسمانها و زمين و در آمد و شد شب و روز و در كشتيهايى كه در دريامىروند و مايه سود مردماند و در بارانى كه خدا از آسمان فرو مىفرستد تا زمينمرده را بدان زنده سازد و جنبندگان را در آن پراكنده كند و در حركت بادها وابرهاى مسخّر ميان زمين و آسمان، براى خردمندانى كه در مىيابندعبرتهاست." اى هشام! خداوند اين امر را دليل شناخت خود قرار داده و اين كهدر هستى مدبرى در كار است: )وَسَخَّرَ لَكُمُ الَّيْلَ وَالنَّهَارَ وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَوَالنُّجُومُ مُسَخَّرَاتٌ بِأَمْرِهِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ(92)). "و مسخّر شما كرد شب و روز را و خورشيد و ماه را و ستارگان همه فرمانبرامر او هستند، در اين براى آنها كه به عقل در مىيابند عبرتهاست." اى هشام! آن گاه خداوند اهل عقل را پند داده و آنها را نسبت بهآخرت تشويق كرده است: )وَمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلَّا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَلَلدَّارُالآخِرَةُ خَيْرٌ لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ(93)) "و زندگى دنيا چيزى جز بازپچه ولهو نيست و پرهيزگاران را سراى آخرت بهتر است. آيا به عقل نمىيابيد؟"،و سپس كسانى را كه انديشه نمىكنند به عقابش تهديد مىكندومىفرمايد: )ثُمَّ دَمَّرْنَا الْآخَرِينَ * وَإِنَّكُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَيْهِم مُّصْبِحِينَ * وَبِاللَّيْلِأَفَلَا تَعْقِلُونَ(94)) "سپس ديگران را هلاك كرديم، شما بر آنها مىگذريدبامدادان و شامگاهان، آيا تعقّل نمىكنيد؟" اى هشام! سپس خداوند اين حقيقت را روشن مىكند كه عقل باعلم است: )وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَمَا يَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ(95)). "اين مثلها را براى مردم مىزنيم و آنها را جز دانايان در نمىيابند"،و سپس كسانى را كه انديشه نمىكنند مذمّت كرده و مىفرمايد: )وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنْزَلَ اللَّهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَاأَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ يَعْقِلُونَ شَيْئاً وَلاَ يَهْتَدُونَ(96)) "چون به ايشان گفته شودكه از آنچه خدا نازل كرده است پيروى كنيد گويند: نه،ما به همان راهىمىرويم كه پدرانمان مىرفتند حتّى اگر پدرانشان بيخرد و گمراه بودهاند"،و سپس اكثريت را نكوهش كرده و مىفرمايد: )وَإِن تُطِعْ أَكْثَرَ مَن فِي الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَن سَبِيلِ اللَّهِ...(97)) "اگر ازاكثريتى كه در اين سرزمينند پيروى كنى تو را از راه خدا گمراه سازند..."،)وَلَئِن سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ قُلِ الْحَمْدُ للَّهِِ بَلْأَكْثَرُهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ(98)) "اگر از آنها بپرسى: چه كسى آسمانها و زمين را آفريدهاست؟ خواهند گفت: خدا. بگو: سپاس خدا را. بلكه بيشترشان نادانند"،و مىفرمايد: )َلَئِن سَأَلْتَهُم مَن نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً فَأَحْيَا بِهِ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِ مَوْتِهَا لَيَقُولُنَاللَّهُ قُلِ الْحَمْدُ للَّهِِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ(99)) "اگر از آنها بپرسى: چه كسى ازآسمان باران فرستاد و زمين مرده را بدان زنده ساخت؟ خواهند گفت: خداىيكتا. بگو: سپاس خداى راست ولى بيشترينشان در نمىيابند"، و سپس ازتعداد اندك تمجيد مىكند و مىفرمايد: )وَقَلِيلٌ مِنْ عِبَادِيَ الشَّكُورُ (100)) "و اندكى از بندگان من سپاسگزارند"،)وَقَالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمَانَهُ أَتَقْتُلُونَ رَجُلاً أَن يَقُولَرَبِّيَ اللَّهُ(101)) "و مردى مؤمن از خاندان فرعون كه ايمانش را پنهان داشته بودگفت: آيا مردى را كه مىگويد كه پروردگار من خداى يكتاست مىكشيد؟" اى هشام! سپس خداوند خردمندان را به بهترين نحو ياد مىكندوآنها را به بهترين زيور مىآرايد و مىفرمايد: )يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَن يَشَاءُ وَمَن يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً وَمَايَذَّكَّرُ إِلَّا أُوْلُوا الْأَلْبَابِ(102)) "به هر كه خواهد حكمت عطا كند و به هر كس كهحكمت عطا شده، نيكى فراوان داده شده و جز خرمندان پند نپذيرند"،و مىفرمايد: )...وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِندِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلَّاأُولُوا الْأَلْبَابِ (103)) "..آنان كه قدم در دانش استوار كردهاند مىگويند: ما بدانايمان آورديم همه از جانب پروردگار ماست و جز خردمندان پند نمىگيرند." اى هشام! خداوند در قرآن مىفرمايد: )إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرَى لِمَن كَانَ لَهُ قَلْبٌ(104)) "اين سخن براى صاحبدلاناندرزى است..."، يعنى عقل و )وَلَقَدْ آتَيْنَا لُقْمَانَ الْحِكْمَةَ...(105)"هر آينه به لقمان حكمت داديم..."، يعنى فهم و عقل. اى هشام! لقمان به فرزند خود گفت تواضع كن تا عاقلترين مردمباشى، فرزندم! دين دريايى عميق است كه جهانيانى در آن غرقشدهاند پس بايد كه كشتى تو در آن تقواى خدا و پوشش اين كشتىايمان و بادبان آن توكّل بر خدا و سرپرست آن عقل و راهنمايى آنعلم و سكّان آن شكيبايى باشد. اى هشام! هر چيز دليلى دارد و دليل عقل تفكّر و دليل تفكّر صبرو شكيبايى است و هر چيز مركبى دارد و مركب عقل تواضع استودر جهل تو همين بس كه سوار بر چيزى شوى كه از آن باز داشتهشدهاى. اى هشام! خداوند پيامبران و رسولان خود را براى بندگانشبرنيانگيخت مگر براى آن كه درباره او انديشه كنند و بهترينپاسخگوى آنها كسى است كه شناخت بيشترى داشته باشدوآگاهترين آنها از كار خدا عاقلترين آنهاست در دنيا و آخرت. اى هشام! دو حجّت بر مردم است يكى حجّت برون و يكىحجّت درون، حجّت برون همان پيامبران و انبيا و ائمّهعليهم السلام هستندوحجّت درون، همان عقل است." اين پژوهش عميق فلسفه و شيوه قرآن در عقل و چگونگى بيداركردن آن در قلوب با ذكر آيات قرآنى بر اساس اسلوبى پرورشى آغازمىشود كه آيات قرآنى در برانگيختن عقول و بيدار كردن آنپى مىگيرد. از آن جا كه پرورش عقل با خوف و رجا در ارتباط است -زيراانسان به كارى نمىپردازد مگر آن كه در كوتاه مدّت يا در بلند مدّتسودى عايد او گردد- لذا اين حديث با آيه بشارتى آغاز مىگردد كههدايت را براى خردمندان مقرّر مىسازد و بشارت خير بديشانمىدهد. شيوه قرآنى آيات، ظاهر را به ياد فرد مىآورد و او را اندك اندك بهسوى حقايقى مىراند كه در آن سوى اين آيات قرار دارد و به همينترتيب آيه دوم و سوم نيز موجب يادآورى بزرگترين آيات الهى وسپس به حركت واداشتن عقل از راه آن و به وسيله آوردن آيات براىگروهى است كه انديشه مىكنند، زيرا كسى كه با اين آيات به سوىخدا راه مىيابد درك مىكنند كه اگر توانايى عقل در او نمىبود هرگزنمىتوانست پيوند ميان خدا و آيات بزرگ او را بشناسد. از آن جا كه دنيا مانع و حجاب بزرگ ميان انسان و عقل اوست زيراكه منافع زودرس را در نظر او جلوه مىدهد و زندگى اخروى را از ياداو مىبرد لذا بايد اين مانع و حجاب را از ميان برداشت تا فرد بتوانددر پرتو عقل خود به حقيقت دست يابد و از همين رو آيه چهارموپنجم مطرح مىشود تا مردم را به آخرت تشويق كند و از دنيا بيمدهد و سپس اين دو آيه عقل را به ياد انسان مىآورند: )أَفَلَاتَعْقِلُونَ(، )أَفَلَا تَعْقِلُونَ(. بيان ارتباط عقل با علم در آيه ششم انگيزه ديگرى براى تفكّرمنطقى است. مانع ديگرى كه ميان انسان و تعقّل مىشود پيروى ازپدران گمراه است و لذا آيه هفتم ظهور مىكند تا كسانى را كه عقلخود را قربانى خرافات آباء و اجدادى مىكنند نكوهش كند و بارديگر به ايشان تذكّر دهد كه آنها عقلى در اختيار دارند كه در صورتبازگشت بدان به راه راست دست خواهند يافت. پس از دنيا دوستىو پيروى از پدران، مانع سومى ميان انسان و عقل او وجود دارد كههمان فشار گروهى است و در اين جاست كه آيات هشتم تا سيزدهمظهور مىكند تا قدرت دفاع در برابر اين فشار را در اختيار نهد، سه آيهدر نكوهش كثرت و سه آيه در مدح قلّت آمده تا فرد عاقل به اين نكتهپى برد كه عصيان او بر جامعه جاهل بهتر است از آن كه جزء ليستعقلا به شمار نيايد. عقل به وسيله آگاهى ذاتى كه به تذكّر فرا مىخواند افزايشمىيابد، پس مادامى كه بيدار كردن عقل جز با برانگيختن آن امكانندارد -زيرا شناخت آن جز با خود آن امكان ندارد- لذا تذكّر همانويژگى جدا كننده عقل است. دو آيه چهارده و پانزده پس از بيان دو نمونه، انسان را به تذكّردعوت مىكنند، پس تذكّر در كار خير و تسليم در برابر حقيقت كه اينهر دو كاملاً از اين دو آيه به دست مىآيد تجسّم مىيابد. ولى از كجاى قرآن در مىيابيم كه تذكّر به صاحبان عقل اختصاصدارد و قيد )وَمَا يَذَّكَّرُ إِلَّا أُوْلُوا الْأَلْبَابِ( به آگاهى ذاتى عقل شهادتمىدهد. پاسخ را در آيه شانزدهم مىيابيم، آن جا كه مىفرمايد:)إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرَى لِمَن كَانَ لَهُ قَلْبٌ( و قلب در قرآن همان عقل است. در آيه هفدهم مىبينيم كه "حكمت" به فهم و عقل تفسير شدهاست و آن دقيقاً مفهوم آيه قبل است كه: )يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَن يَشَاءُ وَمَنيُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً وَمَا يَذَّكَّرُ إِلَّا أُوْلُوا الْأَلْبَابِ(،پس اگر حكمت همان عقل است پس تذكّر در آيه برانگيختن عقلخواهد بود. از همين جا دانسته مىشود كه راه شناخت عقل همانتذكّر است. اين پژوهش عميق در چگونگى شيوه قرآنى در تربيت عقل برهمان اصولى تكيه دارد كه خود عقل بر آن اصول استوار است و اينهمان نگرش قرآنى به عقل است كه حكمت عقل را در انسان پرورشمىدهد و به او نيروى تفكّر منطقى مىبخشد. اين بررسى، پس ازذكر آيات، نگرش قرآن نسبت به عقل و شيوه قرآن در بيدار كردن عقلرا در اين خلاصه مىكند كه تسليم در برابر حقيقت نخستين گام عقلاست. و از همين جاست كه امام سخن لقمان را نقل مىكند كه: دربرابر حقيقت فروتن باش تا عاقلترين مردم باشى. و سپس براى هشاماستدلال مىكند كه بدبختى از هر آن كسى كه عقل ندارد انتظارمىرود، زيرا كشتى چنين كسى در درياى عميق دنيا غرق مىگردد. سپس امام ميان عقل و تفكّر و ميان تفكّر و سكوت ارتباط بر قرارمىكند، زيرا تذكّر شيوهاى ذاتى است براى افزايش عقل و بالا بردنسطح آن. و پس از بيان اهمّيت عقل ما را به اين نكته يادآورى مىكندكه عقول همان حجّتهاى باطنى بر مردم هستند و اين كه خداوندپيامبران خود را برنيانگيخت، مگر براى آن كه درباره خدا بينديشندو در بخشى از اين پژوهش امام توضيح پيرامون بينش قرآنى و شيوهقرآن در مورد عقل را ادامه مىدهد. كوتاه سخن آن كه حكمت عقل همان ارزشهايى است كه ما آدميانآن را در كارهاى خود ملاك و در اختلافات حجّت قرار مىدهيم كه درنتيجه همان حجّتهاى خدا هستند كه پيامبران را براى تصفيه و صيقلدادن آن در نفوس بشرى فرستاده است.
|
|
|
مورد:
اول |
قبلى |
بعدى
| آخر
| فهرست عناوين
| ليست كتابها
|