مورد: اول | قبلى | بعدى | آخر | فهرست عناوين | ليست كتابها
عقل، موهبتى الهى‏
1 - از ميان حقايقى كه با نگريستن به عقل از خلال نشانه‏هاى آن دربرابر ما آشكار مى‏گردد يكى "حقيقت" موهبتى است كه در عقل‏نهفته است، موهبتى كه به وسيله آن در مى‏يابيم كه پرتو عقل در ماوجود نداشته و سپس به طور "ناگهانى" و بدون هيچ گونه "اكتسابى‏ذاتى" بدان دست يافته‏ايم و گاهى بدون آن كه خود مايل باشيم آن رااز دست مى‏دهيم و هر چند مى‏كوشيم مسأله‏اى را در يادمان حفظكنيم ولى آن را فراموش مى‏كنيم و اگرچه مى‏خواهيم چند مسأله آسان‏بفهميم ولى آن را درك نمى‏كنيم، از همين جاست كه در مى‏يابيم عقل‏در اختيار قدرتى جز ما قرار دارد كه همان "خداوند" تبارك و تعالى‏است.
اگر موهبت عقل از خود ما ناشى مى‏شد ديگر حتّى براى يك‏لحظه آن را از دست نمى‏داديم و آيا پديده‏اى ذات خود را از دست‏مى‏دهد؟ و در اين صورت هرگز محدود نمى‏بود، زيرا محدوديت‏نوعى فقدان ذاتى است، چنانچه هرگاه آن را اراده مى‏كرديم ديگرنمى‏توانست سركشى كند و آيا ذات مى‏تواند نسبت به ذات سركشى‏كند؟
اين همان دلايلى است كه با آن به ذاتى بودن عدم درخود رسيديم‏و در نتيجه دانستيم كه وجود چيزى جز نورى عارضى بر پديده‏هانيست و تنها موهبتى از جانب خداوند سبحان مى‏باشد. به اعتقاد من‏همين ادلّه در اين جا به كار مى‏آيد تا بار ديگر ما را به اين حقيقت‏برساند كه "عقل" نيز موهبتى الهى است و اگرچه ما قدرى توانايى برآن داريم ولى كاملاً در اختيار ما قرار ندارد، بلكه به نوعى خاص‏تحت سلطه اراده ماست.
2 - هنگامى كه بشر حقيقت "موهبت بودن" عقل را درنيافت، درراست و چپ تند روى مى‏كند، گروهى عقل را ناشى از ذات انسان‏مى‏دانند و قائل به نفسى جاهل و نفسى عاقل نيستند، بلكه عقل‏وعلم را از همان نفسى كه "روح علوى آن را مبرّا از هر گونه نقص"مى‏دانند، اين گروه معتقدند كه نفس بشرى به گونه‏اى ارگانيك تحوّل‏مى‏يابد تا آن كه كامل شده و ديگر نسبت به هيچ چيز جهل ندارد.گروهى نيز معتقدند كه نفس همه حقايق را مى‏دانسته، ولى آنها رإ؛ضضك‏ك‏فراموش كرده است و بعد از آن به خاطر مى‏آورد. گروهى نيز عقل راتنها عارضه‏اى در انسان مى‏دانند كه تنها ابزار پذيرش را در اختيار داردو علم نيز جز تجربه نيست و تجربه چيزى جز احساس نيست كه‏احساس هم از امور مادى صرف است.
گروه دومى نفسى را تصوّر نكرده‏اند كه ذخيره‏اى درونى را دراختيار دارد كه از حيوان جدا مى‏گردد و به وسيله آن تمدّنهاى بزرگ رابرپا مى‏دارد. اين حسّ گرايان وجود ملاكهاى ثابتى را انكار مى‏كنند كه‏انسان، به دور از تجربه آن را در اختيار دارد و تجارب خود را با آن‏مى‏سنجد تا صحيح را از خطا باز شناسد.
ودر ميان اين دو گروه تندرو موضع قرآن كريم را مى‏بينيم كه‏مى‏فرمايد:
)وَوَجَدَكَ ضَالّاً فَهَدَى‏ (83)).
"آيا تو را گمگشته نيافت و هدايت كرد؟"
)...فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَئِن لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ(84)).
"...چون ماه فرو شد گفت: اگر پروردگار من مرا راه ننمايد، از گمراهان‏خواهم بود."
)إِنَّكَ لاَ تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَلكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَن يَشَاءُ...(85)).
"تو هر كس را كه بخواهى هدايت نمى‏كنى، خداست كه هر كه را بخواهدهدايت مى‏كند."
وقتى هدايت كه عبارت است از رسيدن به بزرگترين و روشنترين‏حقايق هستى تنها به وسيله خدا تحقّق مى‏يابد ساير امور به طريق‏اولى چيزى جز نعمت خداوندى نيستند.
3 - چون عقل، يك موهبت است، لذا در كودكى وجود نداشته‏وهنگامى كه انسان به سن بلوغ مى‏رسد دفعتاً در او برانگيخته‏مى‏شود. خداوند مى‏فرمايد:
)...حَتَّى‏ إِذَا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَبَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً قَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَنِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ (86)).
"...و چون به چهل سالگى درآيد گويد: اى پروردگار من! به من بياموز تاشكر نعمتى كه بر من ارزانى داشته به جاى آرم..."
و از همين جاست كه نورى درخشنده را احساس مى‏كند كه قلبش‏را در بر مى‏گيرد تا او را به سوى "حكمت" و "علم" هدايت كند.حكمت خير و شر را براى او روشن مى‏سازد و او را با فضيلت‏ورذيلت آشنا مى‏كند و او را به صلاح سعادت فرا مى‏خواند. حكمت‏همان راهى است كه خداوند، انسان را به سوى آن هدايت كرده‏است: )إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِراً وَإِمَّا كَفُوراً(87)) "راه را به او نشان‏داده‏ايم، يا سپاسگزار باشد يا ناسپاس"، و آن الهام فجور و تقواست به‏انسان كه خداوند چنين بيان مى‏دارد: )وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا * فَأَلْهَمَهَافُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا * قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا * وَقَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا(88)).
"و سوگند به نفس و آن كه نيكويش بيافريده، سپس بديها و پرهيزگاريهايش را به او الهام كرده كه هر كه در پاكى آن كوشيد رستگار شد و هر كه درپليدى‏اش فرو پوشيد نوميد گرديد".
و بالاخره حكمت همان ارزش نهايى است كه در ارزشگذارى‏عملكرد ملّتها و حكومتها آن را به داورى مى‏خوانيم و در همه جادست كم از جنبه نظرى يكى است.
صداقت و وفادارى و صراحت فضائلى هستند كه در هر زمان‏ومكان حكمت عقل بدان دعوت مى‏كند و دروغ، فريب و عدم‏صراحت همگى صفاتى هستند كه هر كجا و هرگاه يافت شوندحكمت عقل از آن باز مى‏دارد.
و از حكمت، "نفس لوّامه" ظهور مى‏كند كه انسان را به هنگام‏ارتكاب گناه يا پس از آن نكوهش مى‏كند مانند آن كه فرد اعصاب‏خودرا در برابر شهوتى شديد از دست بدهد و عمل زشتى را مرتكب‏گردد يا به هنگام خشم جنايتى را مرتكب شود و سپس به خود آيدواز بدكارى خود به نكوهشى روحى گرفتار آيد. نفس لوّامه در قرآن‏نيز ذكر شده است:
)لاَ أُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيَامَةِ * وَلاَ أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ(89)).
"قسم مى‏خورم به روز قيامت و قسم مى‏خورم به نفس ملامتگر."
"حكمت" همان عقل عملى است كه به عنوان حجّت در ميان‏مردم و حجّت در ميان خدا و مردم حضور دارد و همان رسول باطنى‏است كه دين‏داران پس از انبيا آن را حكم قرار مى‏دهند، رسولى كه‏شريعتها با ظهور خود او را يادآورى مى‏كنند و ابعاد پنهان او را آشكارمى‏سازند.
قرآن كريم به وسيله يادآورى، اين عقل را در انسان بيدار مى‏كند تاآن را در برابر خلافات، ملاك افكار و اعمالش گرداند.
در اين حديث كه از امام موسى بن جعفرعليه السلام رسيده پژوهشى‏است كافى پيرامون هدف و وسيله‏اى كه قرآن در به حركت واداشتن‏عقل عملى و دعوت انسان بدان درپيش گرفته است:
امام كاظم خطاب به يكى از اصحاب خود مى‏فرمايد:
"اى هشام! خداوند به اهل عقل و فهم در كتاب خود بشارت داده‏و فرموده است: )فَبَشِّرْ عِبَادِ * الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ‏أُولئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُولئِكَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبَابِ(90)).
"بندگان مرا بشارت ده، آن كسانى كه به سخن گوش مى‏دهند و از بهترين‏آن پيروى مى‏كنند، ايشانند كسانى كه خدا هدايتشان كرده و اينان خردمندانند."
اى هشام! خداوند تبارك و تعالى حجّت را با عقل بر مردم كامل‏كرده و پيامبران را با بيان يارى رسانده و با "اله" آنها را به ربوبيّت خودرهنمون شده است: )وَإِلهُكُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ لاَ إِلهَ إِلاَّ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ * إِنَ‏فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّيلِ وَالنَّهَارِ وَالْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِى فِي‏الْبَحْرِ بِمَا يَنْفَعُ النَّاسَ وَمَا أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِن مَاءٍ فَأَحْيَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَاوَبَثَّ فِيهَا مِن كُلِّ دَابَّةٍ وَتَصْرِيفِ الرِّيَاحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ وَالْأَرْضِ‏لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ(91)).
"خداى شما خدايى است يكتا، خدايى جز او نيست بخشاينده و مهربان،در آفرينش آسمانها و زمين و در آمد و شد شب و روز و در كشتيهايى كه در دريامى‏روند و مايه سود مردم‏اند و در بارانى كه خدا از آسمان فرو مى‏فرستد تا زمين‏مرده را بدان زنده سازد و جنبندگان را در آن پراكنده كند و در حركت بادها وابرهاى مسخّر ميان زمين و آسمان، براى خردمندانى كه در مى‏يابندعبرتهاست."
اى هشام! خداوند اين امر را دليل شناخت خود قرار داده و اين كه‏در هستى مدبرى در كار است: )وَسَخَّرَ لَكُمُ الَّيْلَ وَالنَّهَارَ وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَوَالنُّجُومُ مُسَخَّرَاتٌ بِأَمْرِهِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ(92)).
"و مسخّر شما كرد شب و روز را و خورشيد و ماه را و ستارگان همه فرمانبرامر او هستند، در اين براى آنها كه به عقل در مى‏يابند عبرتهاست."
اى هشام! آن گاه خداوند اهل عقل را پند داده و آنها را نسبت به‏آخرت تشويق كرده است: )وَمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلَّا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَلَلدَّارُالآخِرَةُ خَيْرٌ لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ(93)) "و زندگى دنيا چيزى جز بازپچه ولهو نيست و پرهيزگاران را سراى آخرت بهتر است. آيا به عقل نمى‏يابيد؟"،و سپس كسانى را كه انديشه نمى‏كنند به عقابش تهديد مى‏كندومى‏فرمايد:
)ثُمَّ دَمَّرْنَا الْآخَرِينَ * وَإِنَّكُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَيْهِم مُّصْبِحِينَ * وَبِاللَّيْلِ‏أَفَلَا تَعْقِلُونَ(94)) "سپس ديگران را هلاك كرديم، شما بر آنها مى‏گذريدبامدادان و شامگاهان، آيا تعقّل نمى‏كنيد؟"
اى هشام! سپس خداوند اين حقيقت را روشن مى‏كند كه عقل باعلم است:
)وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَمَا يَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ(95)).
"اين مثلها را براى مردم مى‏زنيم و آنها را جز دانايان در نمى‏يابند"،و سپس كسانى را كه انديشه نمى‏كنند مذمّت كرده و مى‏فرمايد:
)وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنْزَلَ اللَّهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَاأَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ يَعْقِلُونَ شَيْئاً وَلاَ يَهْتَدُونَ(96)) "چون به ايشان گفته شودكه از آنچه خدا نازل كرده است پيروى كنيد گويند: نه،ما به همان راهى‏مى‏رويم كه پدرانمان مى‏رفتند حتّى اگر پدرانشان بيخرد و گمراه بوده‏اند"،و سپس اكثريت را نكوهش كرده و مى‏فرمايد:
)وَإِن تُطِعْ أَكْثَرَ مَن فِي الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَن سَبِيلِ اللَّهِ...(97)) "اگر ازاكثريتى كه در اين سرزمينند پيروى كنى تو را از راه خدا گمراه سازند..."،)وَلَئِن سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ قُلِ الْحَمْدُ للَّهِ‏ِ بَلْ‏أَكْثَرُهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ(98)) "اگر از آنها بپرسى: چه كسى آسمانها و زمين را آفريده‏است؟ خواهند گفت: خدا. بگو: سپاس خدا را. بلكه بيشترشان نادانند"،و مى‏فرمايد:
)َلَئِن سَأَلْتَهُم مَن نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً فَأَحْيَا بِهِ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِ مَوْتِهَا لَيَقُولُنَ‏اللَّهُ قُلِ الْحَمْدُ للَّهِ‏ِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ(99)) "اگر از آنها بپرسى: چه كسى ازآسمان باران فرستاد و زمين مرده را بدان زنده ساخت؟ خواهند گفت: خداى‏يكتا. بگو: سپاس خداى راست ولى بيشترينشان در نمى‏يابند"، و سپس ازتعداد اندك تمجيد مى‏كند و مى‏فرمايد:
)وَقَلِيلٌ مِنْ عِبَادِيَ الشَّكُورُ (100)) "و اندكى از بندگان من سپاسگزارند"،)وَقَالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمَانَهُ أَتَقْتُلُونَ رَجُلاً أَن يَقُولَ‏رَبِّيَ اللَّهُ(101)) "و مردى مؤمن از خاندان فرعون كه ايمانش را پنهان داشته بودگفت: آيا مردى را كه مى‏گويد كه پروردگار من خداى يكتاست مى‏كشيد؟"
اى هشام! سپس خداوند خردمندان را به بهترين نحو ياد مى‏كندوآنها را به بهترين زيور مى‏آرايد و مى‏فرمايد:
)يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَن يَشَاءُ وَمَن يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً وَمَايَذَّكَّرُ إِلَّا أُوْلُوا الْأَلْبَابِ(102)) "به هر كه خواهد حكمت عطا كند و به هر كس كه‏حكمت عطا شده، نيكى فراوان داده شده و جز خرمندان پند نپذيرند"،و مى‏فرمايد:
)...وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِندِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلَّاأُولُوا الْأَلْبَابِ (103)) "..آنان كه قدم در دانش استوار كرده‏اند مى‏گويند: ما بدان‏ايمان آورديم همه از جانب پروردگار ماست و جز خردمندان پند نمى‏گيرند."
اى هشام! خداوند در قرآن مى‏فرمايد:
)إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرَى‏ لِمَن كَانَ لَهُ قَلْبٌ(104)) "اين سخن براى صاحبدلان‏اندرزى است..."، يعنى عقل و )وَلَقَدْ آتَيْنَا لُقْمَانَ الْحِكْمَةَ...(105)"هر آينه به لقمان حكمت داديم..."، يعنى فهم و عقل.
اى هشام! لقمان به فرزند خود گفت تواضع كن تا عاقلترين مردم‏باشى، فرزندم! دين دريايى عميق است كه جهانيانى در آن غرق‏شده‏اند پس بايد كه كشتى تو در آن تقواى خدا و پوشش اين كشتى‏ايمان و بادبان آن توكّل بر خدا و سرپرست آن عقل و راهنمايى آن‏علم و سكّان آن شكيبايى باشد.
اى هشام! هر چيز دليلى دارد و دليل عقل تفكّر و دليل تفكّر صبرو شكيبايى است و هر چيز مركبى دارد و مركب عقل تواضع است‏ودر جهل تو همين بس كه سوار بر چيزى شوى كه از آن باز داشته‏شده‏اى.
اى هشام! خداوند پيامبران و رسولان خود را براى بندگانش‏برنيانگيخت مگر براى آن كه درباره او انديشه كنند و بهترين‏پاسخگوى آنها كسى است كه شناخت بيشترى داشته باشدوآگاهترين آنها از كار خدا عاقلترين آنهاست در دنيا و آخرت.
اى هشام! دو حجّت بر مردم است يكى حجّت برون و يكى‏حجّت درون، حجّت برون همان پيامبران و انبيا و ائمّه‏عليهم السلام هستندوحجّت درون، همان عقل است."
اين پژوهش عميق فلسفه و شيوه قرآن در عقل و چگونگى بيداركردن آن در قلوب با ذكر آيات قرآنى بر اساس اسلوبى پرورشى آغازمى‏شود كه آيات قرآنى در برانگيختن عقول و بيدار كردن آن‏پى مى‏گيرد.
از آن جا كه پرورش عقل با خوف و رجا در ارتباط است -زيراانسان به كارى نمى‏پردازد مگر آن كه در كوتاه مدّت يا در بلند مدّت‏سودى عايد او گردد- لذا اين حديث با آيه بشارتى آغاز مى‏گردد كه‏هدايت را براى خردمندان مقرّر مى‏سازد و بشارت خير بديشان‏مى‏دهد.
شيوه قرآنى آيات، ظاهر را به ياد فرد مى‏آورد و او را اندك اندك به‏سوى حقايقى مى‏راند كه در آن سوى اين آيات قرار دارد و به همين‏ترتيب آيه دوم و سوم نيز موجب يادآورى بزرگترين آيات الهى وسپس به حركت واداشتن عقل از راه آن و به وسيله آوردن آيات براى‏گروهى است كه انديشه مى‏كنند، زيرا كسى كه با اين آيات به سوى‏خدا راه مى‏يابد درك مى‏كنند كه اگر توانايى عقل در او نمى‏بود هرگزنمى‏توانست پيوند ميان خدا و آيات بزرگ او را بشناسد.
از آن جا كه دنيا مانع و حجاب بزرگ ميان انسان و عقل اوست زيراكه منافع زودرس را در نظر او جلوه مى‏دهد و زندگى اخروى را از ياداو مى‏برد لذا بايد اين مانع و حجاب را از ميان برداشت تا فرد بتوانددر پرتو عقل خود به حقيقت دست يابد و از همين رو آيه چهارم‏وپنجم مطرح مى‏شود تا مردم را به آخرت تشويق كند و از دنيا بيم‏دهد و سپس اين دو آيه عقل را به ياد انسان مى‏آورند: )أَفَلَاتَعْقِلُونَ(، )أَفَلَا تَعْقِلُونَ(.
بيان ارتباط عقل با علم در آيه ششم انگيزه ديگرى براى تفكّرمنطقى است. مانع ديگرى كه ميان انسان و تعقّل مى‏شود پيروى ازپدران گمراه است و لذا آيه هفتم ظهور مى‏كند تا كسانى را كه عقل‏خود را قربانى خرافات آباء و اجدادى مى‏كنند نكوهش كند و بارديگر به ايشان تذكّر دهد كه آنها عقلى در اختيار دارند كه در صورت‏بازگشت بدان به راه راست دست خواهند يافت. پس از دنيا دوستى‏و پيروى از پدران، مانع سومى ميان انسان و عقل او وجود دارد كه‏همان فشار گروهى است و در اين جاست كه آيات هشتم تا سيزدهم‏ظهور مى‏كند تا قدرت دفاع در برابر اين فشار را در اختيار نهد، سه آيه‏در نكوهش كثرت و سه آيه در مدح قلّت آمده تا فرد عاقل به اين نكته‏پى برد كه عصيان او بر جامعه جاهل بهتر است از آن كه جزء ليست‏عقلا به شمار نيايد.
عقل به وسيله آگاهى ذاتى كه به تذكّر فرا مى‏خواند افزايش‏مى‏يابد، پس مادامى كه بيدار كردن عقل جز با برانگيختن آن امكان‏ندارد -زيرا شناخت آن جز با خود آن امكان ندارد- لذا تذكّر همان‏ويژگى جدا كننده عقل است.
دو آيه چهارده و پانزده پس از بيان دو نمونه، انسان را به تذكّردعوت مى‏كنند، پس تذكّر در كار خير و تسليم در برابر حقيقت كه اين‏هر دو كاملاً از اين دو آيه به دست مى‏آيد تجسّم مى‏يابد.
ولى از كجاى قرآن در مى‏يابيم كه تذكّر به صاحبان عقل اختصاص‏دارد و قيد )وَمَا يَذَّكَّرُ إِلَّا أُوْلُوا الْأَلْبَابِ( به آگاهى ذاتى عقل شهادت‏مى‏دهد. پاسخ را در آيه شانزدهم مى‏يابيم، آن جا كه مى‏فرمايد:)إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرَى‏ لِمَن كَانَ لَهُ قَلْبٌ( و قلب در قرآن همان عقل است.
در آيه هفدهم مى‏بينيم كه "حكمت" به فهم و عقل تفسير شده‏است و آن دقيقاً مفهوم آيه قبل است كه: )يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَن يَشَاءُ وَمَن‏يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً وَمَا يَذَّكَّرُ إِلَّا أُوْلُوا الْأَلْبَابِ(،پس اگر حكمت همان عقل است پس تذكّر در آيه برانگيختن عقل‏خواهد بود. از همين جا دانسته مى‏شود كه راه شناخت عقل همان‏تذكّر است.
اين پژوهش عميق در چگونگى شيوه قرآنى در تربيت عقل برهمان اصولى تكيه دارد كه خود عقل بر آن اصول استوار است و اين‏همان نگرش قرآنى به عقل است كه حكمت عقل را در انسان پرورش‏مى‏دهد و به او نيروى تفكّر منطقى مى‏بخشد. اين بررسى، پس ازذكر آيات، نگرش قرآن نسبت به عقل و شيوه قرآن در بيدار كردن عقل‏را در اين خلاصه مى‏كند كه تسليم در برابر حقيقت نخستين گام عقل‏است. و از همين جاست كه امام سخن لقمان را نقل مى‏كند كه: دربرابر حقيقت فروتن باش تا عاقلترين مردم باشى. و سپس براى هشام‏استدلال مى‏كند كه بدبختى از هر آن كسى كه عقل ندارد انتظارمى‏رود، زيرا كشتى چنين كسى در درياى عميق دنيا غرق مى‏گردد.
سپس امام ميان عقل و تفكّر و ميان تفكّر و سكوت ارتباط بر قرارمى‏كند، زيرا تذكّر شيوه‏اى ذاتى است براى افزايش عقل و بالا بردن‏سطح آن. و پس از بيان اهمّيت عقل ما را به اين نكته يادآورى مى‏كندكه عقول همان حجّتهاى باطنى بر مردم هستند و اين كه خداوندپيامبران خود را برنيانگيخت، مگر براى آن كه درباره خدا بينديشندو در بخشى از اين پژوهش امام توضيح پيرامون بينش قرآنى و شيوه‏قرآن در مورد عقل را ادامه مى‏دهد.
كوتاه سخن آن كه حكمت عقل همان ارزشهايى است كه ما آدميان‏آن را در كارهاى خود ملاك و در اختلافات حجّت قرار مى‏دهيم كه درنتيجه همان حجّتهاى خدا هستند كه پيامبران را براى تصفيه و صيقل‏دادن آن در نفوس بشرى فرستاده است.


مورد: اول | قبلى | بعدى | آخر | فهرست عناوين | ليست كتابها